تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
جانش را نگيرد تا هنگامى كه خود ازو مرگ خويش را بخواهد . وقتى ديد آن مرد ، حتى خوراك هم نمىتواند بخورد و هضم كند ، از او پرسيد : « اى بزرگوار ، چه چيزى تو را به اين روز انداخته است ؟ » در پاسخ گفت : « اى ابراهيم ، اين پيرى است كه مرا بدين حال درآورده ! » ابراهيم پرسيد : « مگر تو چند سال دارى ؟ » در پاسخ او سال عمر خود را به اندازه‌اى گفت كه دو سال از سن ابراهيم فزونى داشت . ابراهيم كه اين شنيد ، با خود گفت : « پس تنها دو سال مانده تا من از حالى كه اكنون دارم به حال و روز اين پيرمرد درآيم . پروردگارا ، جان مرا بگير و مرا به سوى خويش ببر ! » در اين هنگام عزرائيل كه به شكل آن مرد درآمده بود ، برخاست و جانش را گرفت . بدين گونه حضرت ابراهيم خليل عليه السلام درگذشت در حالى كه دويست سال عمر كرده بود . برخى گفته‌اند يكصد و هفتاد و پنج سال عمر كرد . من در درستى داستانى كه در بالا آورده شد ترديد دارم . زيرا حضرت ابراهيم آنقدر خالى الذهن نبود كه نتواند بفهمد او دو سال يا بيشتر ازو بزرگ‌تر است . و كسى كه خود دويست سال عمر كرده ، چگونه به سن و سال كسى كه فقط دو سال از او