آورد كه به پسران نوح معروفند .
نوح يكصد و بيست و شش سال پس از درگذشت آدم به جهان آمده بود .
همين كه به سن بلوغ رسيد ، پدرش ، لمك ، به او گفت :
« اكنون دانستى كه در اين كوه جز ما كس ديگرى بر جاى نمانده است . از اين تنهائى دلتنگ مباش و از آن گروه خطا كار - كه به دنبال فرزندان قابيل رفتند - پيروى مكن . »
نوح كسان خويش را به سوى خدا فرا مىخواندند ولى به سخنش گوش نمىدادند و او را خوار مىساختند .
اين هم گفته شده است كه نوح در روزگار بيوراسب بود و مردم آن روزگار از كسان وى به شمار مىرفتند . نوح ايشان را نهصد و پنجاه سال به سوى خداى يكتا فرا خواند ولى ايشان نمىشنودند . درين مدت دراز نسلى مىرفت و نسلى ديگر در پىاش مىآمد و همه ، همچنان يك راه را كه راه كفر بود مىپيمودند تا خداوند عذاب خود را بر ايشان فرو فرستاد .
ابن عباس با استفاده از آنچه ابن كلبى از ابو صالح روايت كرده ، از قول او مىگويد : لمك داراى پسرى به نام نوح شد و هنگامى كه نوح بجهان آمد ، لمك هشتاد و دو سال داشت . در آن روزگار هيچكس نبود كه مردم را از كار بد باز دارد . ازين رو خداوند نوح را - هنگامى كه چهار صد و هشتاد سال از عمرش مىگذشت - برهبرى مردم برانگيخت .
نوح مدت يكصد و بيست سال آنان را به پرستش خداى يگانه فرا خواند ولى سودى نگرفت .
بعد خداوند به او فرمود كه آن كشتى را بسازد و او هم ساخت و به آب انداخت و سوارش شد .
درين هنگام ششصد سال داشت .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 245
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٤٥