تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
مرتبه كه من خيال كردم ريش او بدست امام خواهد ماند فرمود : اگر من شخصى را نشناسم مگر با معرفى ديگرى نژاد و نسب خوبى نخواهم داشت دست از ريش او برداشت و آنچه موى از ريش او در دستش مانده بود ريخت . همين روايت با مختصر اختلاف در عبارت در صفحه بعد دو مرتبه تكرار مىشود . بصائر : داود بن فرقد گفت : از حضرت صادق عليه السّلام شنيدم ميفرمود : ما خانواده‌اى هستيم كه هر گاه از شخصى خوبى و خيرى بدانيم هرگز حرف‌هاى مردم نميتواند علم ما را از بين ببرد راجع به آن شخص . بصائر : اصبغ بن نباته گفت : امير المؤمنين عليه السّلام بر منبر رفت پس از حمد و ثناى پروردگار فرمود : مردم شيعيان ما از سرشت محفوظى خلق شده‌اند دو هزار سال قبل از خلقت آدم هيچ كس از آنها خارج نميشود و كسى بر آنها اضافه نميگردد من آنها را ميشناسم وقتى چشمم بايشان بيافتد زيرا وقتى پيامبر ( ص ) با آب دهان درد چشم مرا بهبودى بخشيد فرمود : خدايا گرما و سرما را از او دور بگردان و دوست را از دشمن براى او مشخص گردان بعد از آن ديگر ناراحتى چشم برايم پيش نيامده و گرما و سرما مرا نيازرده من دوستم را از دشمن ميشناسم . مردى از ميان جمع حركت كرده سلام كرد سپس گفت : به خدا قسم يا امير المؤمنين من طرفدار دين خدايم با ولايت تو و من در پنهانى چنان ترا دوست ميدارم كه در آشكارا اظهار ميكنم حضرت على عليه السّلام به او فرمود : دروغ ميگوئى به خدا من اسم ترا در ميان اسمها و چهره ترا در ميان چهره‌ها نمىشناسم و سرشت تو غير از آن سرشت مخصوص است آن مرد نشست خداوند رسوايش كرد و مغلوب شد . بعد ديگرى حركت كرد گفت : يا امير المؤمنين من طرفدار دين خدايم با ولايت تو و ترا در پنهان چنان دوست ميدارم كه در آشكارا اظهار ميكنم فرمود :