روزهايى بر پيامبر گذشت كه توصيف آن با بيان و قلم مشكل است ، هنگامى كه براى دعوت مردم به سوى اسلام به « طائف » آمد نه تنها دعوتش را اجابت نگفتند بلكه آن قدر سنگ بر او زدند كه خون از پاهايش جارى شد .
افراد نادان را تحريك كردند كه فرياد زنند و او را دشنام دهند ، ناچار به باغى پناه برد در سايه درختى نشست ، و با خداى خودش اين چنين راز و نياز كرد :
اللهم اليك اشكو ضعف قوتى ، و قلة حيلتى ، و هو انى على الناس ، يا ارحم الراحمين ! انت رب المستضعفين ، و انت ربى ، الى من تكلنى ؟ الى بعيد يتجهمنى ؟ ام الى عدو ملكته امرى ؟ ان لم يكن بك على غضب فلا ابالى . . . » : « خداوندا ! ناتوانى و نارسايى خودم و بىحرمتى مردم را به پيشگاه تو شكايت مىكنم ، اى كسى كه از همه رحيمان رحيمترى ، تو پروردگار مستضعفين و پروردگار منى ، مرا به كه وا مىگذارى ؟ به افراد دور دست كه با چهره درهم كشيده با من روبرو شوند ؟ يا به دشمنانى كه زمام امر مرا به دست گيرند ؟
پروردگارا ! همين اندازه كه تو از من خشنود باشى مرا كافى است » ( 1 ) .
گاه ساحرش خواندند ، و گاه ديوانه اش خطاب كردند .
گاه خاكستر بر سرش ريختند ، و گاه كمر به قتلش بستند و خانه اش را در ميان شمشيرها محاصره نمودند .
اما با تمام اين احوال هم چنان به صبر و شكيبايى و استقامت ادامه داد .
و سرانجام ميوه شيرين اين درخت را چشيد ، آئين او نه تنها جزيره عربستان كه شرق و غرب عالم را در برگرفت ، و امروز بانگ اذان كه فرياد پيروزى او است هر صبح و شام از چهار گوشه دنيا ، و در تمام پنج قاره جهان ، به گوش مىرسد .
و اين است معنى « * ( فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ ) * » .
هامش
( 1 ) « سيره ابن هشام » جلد 2 صفحه 61 .