اين وسط در با نهايت مىرود
كه مر آن را اول و آخر بود
6 - خير و شرّ مطلق - نويسندگانى هستند كه « مطلق » را به طور مطلق منكر مىشوند و مىگويند : مطلق ، خيال و توهّمى بيش نيست ، و همهء مفاهيم كلى و جزئى و ذهنى و عينى ، امور نسبى مىباشند .
آنچه كه باعث بروز چنين اشتباهى شده است ، نفى هرگونه حقيقتى ماوراى محسوسات عالم طبيعت است و بديهى است كه بنا بر اين طرز تفكر ، نه تنها حقيقتى مطلق در جهان عينى نيست ، بلكه حتى مفهوم كلَّى تجريد شده از همهء خصوصيات در جهان ذهن نيز به عنوان يك چيز تصور شده وجود ندارد ، همان گونه كه باركلى بيان نموده است . اين يك تفكر تفريطى در مقابل آن تفكر افراطى است كه مىگويد : هر موجود جزئى شخصى در جهان طبيعت ، داراى تشخصات خصوصى و حقيقتى مطلق است كه جامع مشترك انواع و مصاديق خود مىباشد . مانند هر يك از افراد انسانى كه به اضافهء مشخّصات فردى ، داراى حقيقتى مطلق به نام انسان [ يا انسانيت ] است كه ميلياردها فرد داراى آن مىباشند .
واقعيت اينست كه مطلق از هر مقوله اى كه باشد ، مانند كليات مطلق كه از افراد داراى مشخصات انتزاع مىشوند مانند انسان كلى ، آب كلى ، و غير ذلك و يا از مقولهء حقايق غير كلَّى باشد مانند زيبايى ، عدالت ، فضيلت ، عفت و غير ذلك ، فوق محسوسات مىباشند ، زيرا آنچه كه در عرصهء محسوسات است ، محال است كه بدون تشخيص مناسب خود باشد ، اين همان اصل علمى و فلسفى بديهى است كه « الشيىءِ ما لم يشخص لم يوجد » ( هر چيزى تا لباس تشخص به تن نكند در عرصهء هستى قرار نمىگيرد . ) فرق ما بين كليات مانند انسان كلى و حقايق غير كلى مانند زيبايى يا عدالت در اينست كه انطباق مفهوم كلى بر همهء افراد و مصاديق خود يكسان است ، مانند انطباق مفهوم كلى انسان بر هر يك از افراد خود . اين انطباق چنانست كه گويى يك حقيقت مشترك در