دو گروه نمىتوانند انسان را به دو جزء تجزيه و تفكيك نموده يكى مىگويد : من با بعد جسمانى بشر كار ندارم و ديگرى بگويد : من كارى با روان و جان و شخصيت و روح آدمى ندارم . آيا احتمال نمىدهيد كه خروج انسانى از صحنهء حيات امروزى و در جا زدن آن در دشتهاى بىسر و ته خودخواهى و خودكامگى و تخيلات و اصطلاح بافىها و بالاخره و گرايش به پوچى ناشى ، از تجزيهء و تفكيك مزبور بوده باشد قطعى است كه چنين است .
تفسيرى مختصر پيرامون سخن امير المؤمنين على بن ابي طالب عليه السلام در بارهء حكومت صالحان و ناصالحان
امير المؤمنين على بن ابي طالب عليه السلام در پاسخ خوارج كه مىگفتند : « لا حكم الَّا للَّه » ( حكمى نيست جز از آن خدا ) چنين فرمودند ) * : كلمة حقّ يراد بها الباطل . نعم لا حكم ألَّا للَّه و لكنّ هؤلاء يقولون لا أمرة الَّا للَّه و أنّه لابّد للنّاس من امير برّ او فاجر . . . «
[ نهج البلاغه خطبهء 40 ] ( اين كه خوارج مىگويند « حكم نيست جز از آن خدا » سخنى است حق كه باطل از آن اراده شده است . آرى ، حكم نيست جز از آن خدا ، ولى آنان مىگويند : حاكميت نيست جز از آن خدا . [ در صورتى كه ] براى مردم ، امير و حاكم لازم است خواه نيكوكار باشد يا بدكار . . . ) اين مطلب را مولوى در مثنوى با يك مثال ساده آورده و مىگويد :
شهوت دنيا مثال گلخن است
كه از او حمام تقوى روشن است
ليك قسم متقى زين تون صفاست
ز آنكه در گرمابه است و در تقاست
اغنياء مانندهء سرگين كشان
بهر آتش كردن گرمابه دان
اندر ايشان حرص بنهاده خدا
تا بود گرمابه گرم و بانوا
هر كه در تونست او چون خادم است
مرو را چون صابر است و حازم است