عليه السلام براى تبهكاران و منحرفان از جاده حق و حقيقت عذرى براى ادامهء بيمارى جهل و حماقت و زندگى مختل باقى مانده است آن بيماران خود آزار چه مىگويند آيا بيمارى خود را نمىدانند يا بيمارى خود را مىدانند ، ولى چگونگى آن را نمىشناسند آيا آنان هم بيمارى خود را مىدانند و هم چگونگى آن را ، ولى نمىدانند كه بايد به طبيب مراجعه كنند آيا همهء اينها را مىدانند .
ولى طبيبى يا اطبائى براى دردهاى خود پيدا نكردهاند بسيار بعيد به نظر مىرسد كه همهء آن مردم پست و سست عنصر سئوالات فوق را پاسخ منفى بگويند ، زيرا آنان ( قسمت آگاه و صاحبان عقل و درايت آن مردم ) مىدانستند ، چنان كه مردم آگاه امروز هم مىدانند كه بيمارند و چگونگى آن را هم مىشناسند و همهء آنان مىدانند كه براى بيمارى آنان ، طبيب بلكه اطبائى وجود دارد و مىدانند كه همواره طبيبى در دسترس دارند كه مىتوانند به آن مراجعه نمايند . آيا آدمى با برخوردارى از طبيب درونى كه حد معتدل عقل و وجدان است ، مىتواند به بيمارى خود ادامه بدهد ممكن است اين سؤال مهم به نظر برسد كه چگونه ممكن است آدمى با علم به بيمارى خود ، در صدد معالجه آن برنيايد پاسخ اين سؤال چنين است كه : « هر اندازه آزادى ارادهء انسان در بوجود آمدن بيمارى روانى يا ادامهء آن بيشتر دخالت داشته باشد ، كمتر احساس بيمارى مىكند و اگر هم احساس بيمارى داشته باشد ، خود را نيازمند طبيب نمىداند » .
زيرا لازمهء دخالت ارادهء آزاد انسان در پذيرش يك بيمارى روانى يا ادامهء آن ، تصديق شايستگى آن بيمارى [ يا بلا مانع بودن آن ] است براى روان . بعنوان مثال : دروغ گويى با نظر به حقيقت آن ، كه عبارتست از منعكس كردن خلاف آنچه در مغز ثبت شده است ، قطعا نوعى بيمارى است كه مخفى بودن اثر ناهنجار آن ، موجب بىاعتنائى به آن حركت ضد واقعيت مىشود كه مغز در حال دروغگويى انجام مىدهد ، [ يا عوامل مغزى بفرماندهى من آن را انجام مىدهند ] اين بىاعتنائى نمايانگر آن است كه سخن دروغ با آگاهى و سلطه انسان به دو قطب مثبت و منفى ( گفتن و نگفتن ) آن سخن صادر مىگردد و اينست معناى آزادى . در نتيجه خود شخصيت تحت تأثير
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 275
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٧٥