ز ان كه دل بر كند از بيرون شدن
بسته شد راه رهيدن از بدن
عنكبوت ار طبع عنقا داشتى
از لعابى خيمه كى افراشتى
گربه كرده چنگ خود اندر قفس
نام چنگش درد و سرسام و مغص
حصبه و قولنج و ماليخوليا
سكته و سلّ و جذام و ماشرا
گربه مرگست و مرض چنگال او
مىزند بر مرغ و پر و بال او
گوشه گوشه مىدود سوى دوا
مرگ چون قاضى و رنجورى گوا
خلاصه ، با اندك توجّهى مىتوان اين قضيّهء كلَّى را بعنوان قانون زندگى پذيرفت كه -
نوش بىنيش نيابى هرگز
هر كجا هست گلى ، خارى هست
با نظر به مجموع حالات انسانى و ابعاد مثبت و منفى كه در اين موجود ديده مىشود ، بىاعتنائى و يا عدم احساس دردها و ناگواريهاى متنوّعى كه دست از گريبان هيچ انسانى برنمىدارند ، معلول عللى است كه ما در اينجا مهمّترين آنها را متذكَّر مىشويم : علَّت يكم ، دوام درد و ناگوارى است . چنان كه دوام لذّت و خوشى موجب بىاعتنائى به آن مىشود و انسان طعم شيرين آن را نمىچشد مانند لذّت تندرستى ، همچنان درد و ناگوارى به شرط آنكه موجب اختلال موجوديّت آدمى نگردد ، مورد بىاعتنائى قرار مىگيرد و بقول صائب تبريزى :
چو شد زهر عادت مضرّت نبخشد
بمرگ آشنا كن ، بتدريج جان را
البتّه بايد در اين تعبير ( بىاعتنائى ) دقّت كرد ، زيرا بىاعتنائى غير از عدم احساس است . و اين كه ما بىاعتنائى را به لذّت و خوشى و درد و ناخوشى در صورت دوام آنها انتخاب كرديم ، براى اينست كه دوام دو حالت مزبور ، احساس لذّت و درد را از انسان سلب نمىكند ، بلكه لذّت و درد به جهت دوام و استمرار است كه انسان را به خود جلب نمىكند .
علَّت دوم ، فقدان حسّ و باصطلاح ناهشيارى است كه مىتواند احساس انسان را از لذّت و درد سلب نمايد . ولى چنان كه در مبحث گذشته ديديم عدم احساس و ناهشيارى از هر وسيله اى هم كه ناشى شود ، موقّت و محدود است ، زيرا سرتاسر زندگى نمىتواند