اين را بدانيد كه روح كمال جوى من و شما هر لحظه با موجوديّت ما چنين سخنى دارد -
فرصت شمار صحبت كز اين دو راه منزل
چون بگذريم ديگر نتوان بهم رسيدن
هم اكنون شما اى زندگان ، در اين دنيا كه جايگاه عمل راضى كنندهء خدا است حركت مىكنيد ، در مىدانى باز و هموار براى تكاپو و سبقت در خيرات و كمالات قرار گرفتهايد . مركب بدن آمادهء حركت ، چشم مىبيند و گوش مىشنود و زبان مىگويد و مغز مىانديشد ، پس معطَّل چه هستيد پروندهء اعمالتان بسته نشده و قلمهايى كه اعمال شما را ثبت مىكنند ، كنار گذاشته نشدهاند . در بازگشت بسوى خدا باز و خداوند ارحم الرّاحمين ، اعمال شما را مىپذيرد . پس معطَّل چه هستيد يكى از خويشاوندان نزديك اين جانب در اواخر سال 1355 در شهر اصفهان خوابى مىبيند كه در برابر مرحوم علَّامهء مجاهد آقاى حاج شيخ عبد الحسين امينى در يك اطاق نشسته است . مرحوم آقاى امينى بايشان مىگويد : آيا شما جعفرى را مىشناسيد ايشان پاسخ مىدهند : آرى ، من ايشان را مىشناسم . آقاى امينى يك پاكتى كه در ميان آن نامه اى بوده است ، بايشان مىدهد و مىگويد : اين نامه را بدهيد به جعفرى و به ايشان بگوئيد : ما اكنون در اين عالم ( برزخ ) هستيم و دستمان از كار بسته است ( يعنى ديگر كارى نمىتوانيم انجام بدهيم ، كار در آن دنيا بود كه ما آن را پشتسر گذاشته و از آن عبور نمودهايم ) ، ولى شما كه در آن دنيا ( همين دنياى فعلى ما ) هستيد ، در ميدان كاريد و مىتوانيد كار كنيد و در بارهء امير المؤمنين عليه السّلام كار كنيد .
البتّه در حدود يك سال بود كه اين جانب در فكر ترجمه و تفسير نهج البلاغه بودم ، ولى پس از آنكه اين شخص عزيز جريان رؤياى خود را بيان كرد ، تصميم نهائى براى كار ترجمه و تفسير را گرفتم و تاكنون كه 5 مرداد ماه 1364 است به اين كار مشغولم و از خداوند ارحم الرّاحمين و خفّى الالطاف مسئلت مىنمايم كه اين جانب را به اتمام آن نائل و به عمل به آن چه كه مىنويسم موفّقم فرمايد . إنّه خير موفّق و معين .