و مىگوييد : بله ، آفتاب امروز هم به لب بام رسيد و اكنون اشعّهء وداع خود را بر فضاى ما مىفرستد ، شبى را در شاديها يا اندوهها با بيدارى به صبح رسانيدهايد و ناگهان روشنائى فجر شما را به خود جلب مىكند و با خويشتن يا با دمسازان آن شب مىگوئيد ، بله ، شبى از عمر ما هم سپرى شد . براى سير و سياحت وارد باغى مىشويد و چشمهء صاف و گوارائى شما را به سوى خود مىكشاند و با كمال رضايت خاطر كه در خود احساس مىكنيد ، شما را در كنار خود مىنشاند و مىگويد :
بنشين بر لب جوى و گذر عمر ببين
كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس
در آن هنگام كه از شدّت شادى و انبساط خاطر ، از خود بى خود شدهايد ، ناگهان صداى زنگ ساعت شما را به خود مىآورد كه هشيار باش ، يك ساعت ديگر گذشت و تازه هائى كه تا يك ساعت پيش ترا به خود مشغول داشته بود به قدر گذشت شصت دقيقه كهنه شد و آن رويدادهائى كه در آينده به سراغ شما خواهند آمد ، به قدر 3600 ثانيه به شما نزديك شدهاند ، كه شايد بعضى از آن رويدادها موجب اندوه ساليانى از عمر تو خواهد بود . چه مبارك است صداى زنگ ساعتى كه انسان را به خود بياورد و در آن موقع كه از شدّت اندوه و گرفتگى روانى در دريائى از غم و غصّه فرو رفته و از خود بى خود شدهايد ، در اين موقع هم صداى زنگ ساعت كه انقراض يازده ساعت از نيمه شب گذشته را اعلام مىدارد ، شما را به خود مىآورد ، برخيز اين ساعت هم درگذشت ، چه مبارك است صداى زنگ ساعت در اين موقع كه مىگويد : اندوهى را كه موقّتا ترا به خود مشغول داشته است ، با ديدهء ابديّت در آن منگر و آن را با بازيگرى ذهن خود مطلق مساز .