تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
هستى معنائى در بر نداشته باشد ، انسان كه جزئى از آن است نمىتواند معنائى داشته باشد . اين قضيّه مطابق آن قانون كلَّى است كه مىگويد : « جزء ، در كيفيّت تابع كلّ است » چنان كه اگر جزء يك مجموع كلّ داراى حقيقتى باشد ، كشف مىكند كه مجموع كلّ از آن حقيقت برخوردار است ، مانند جانداران اعمّ از انسان و حيوان كه اجزائى از عالم طبيعتند و با حيات و جان خود با كمال وضوح اثبات مىكنند كه عالم طبيعت از نوعى حيات و جان برخوردار است و يا حدّاقلّ استعداد قريب به فعليّت حيات و جان را دارا مىباشد ، زيرا :
ذات نايافته از هستى ، بخش كى تواند كه شود هستى بخش

از طرف ديگر اين سؤال را در نظر بگيريم كه اگر جهان هستى معنى داشت مىبايست چگونه بوده باشد آيا به اصطلاح معمولى مىبايست آفتاب از مغرب در آيد و در مشرق فرو رود [ يعنى حركت زمين طورى انجام بگيرد كه چنين نمايش بدهد ] آيا مىبايد آب بجاى سرازير شدن به پائين به طرف بالا بجريان بيفتد و قورباغه‌ها بجاى « وق و غور » مىبايست ابو عطاء بخوانند فضاى آسمان بجاى آبى روشن مىبايد قهوه اى باشد و بالاتر از اينها مىبايست معلولها پيش از علَّتها بجريان بيفتند و از درختهاى گلابى بجاى گلابى موش آويزان شود ، مخصوصا با نظر به منطق رياضى و فلسفهء واقع گرايانهء طايفه محترم گربه‌ها اين همان سؤالى است كه پيامبر اكرم ( ص ) به چند نفر از دهريّون كه به خدمت آن بزرگوار آمده بودند ، متوجّه ساخت ( 1 ) و آنان در سكوت مطلق فرو رفتند . آيا براى اثبات معنىدار بودن هستى ، نظم رياضى و قوانين جاريه در آن كه ثابتهائى مربوط به جهان متغيّر مىباشند ، كافى نيست به نظر مىرسد براى يك انسان آگاه و آزاد از اصول پيش ساخته ، همين دليل كه عرض شد براى اثبات معنىدار بودن جهان كافى باشد و اگر شخص يا اشخاصى پيدا

هامش
( 1 ) . احتجاج طبرسى - احتجاجات حضرت رسول ( ص ) .