هيچ دانى آشنا كردن بگو : آيا شنا كردن را مىدانى ، آيا مىتوانى با علم شناگرى ، هستى خود را از اين گرداب مهلك نجات بدهى آماده باش ، چنان كه همهء كشتى نشينان و خود من هم آماده مىشويم ، به خود بيا و دست از كشتى بردار ، لباسهايت را تا آنجا كه بتوانى سبك كن و چشم از بار و توشه اى كه با خود آورده اى بپوش ، حركت كن ، برخيز ، آيا شناگرى مىدانى مرد نحوى بدون مراعات قوانين نحو و صرف و معانى و بيان و بديع و اشتقاق و عروض و قافيه و فقه اللَّغه و غير ذلك .
گفت نى از من تو سبّاحى مجو
- نه ، اى كشتيبان عزيز كه واقعا از زندگى خود بهترين بهرهها را برده اى ، اى كشتيبان عزيز كه حتّى يك لحظه از عمرت را بباد فنا نداده اى ، من شناگرى نمىدانم . آيا راهى ، چاره اى دارى ، براى من ارائه نما ، اگر از اين گرداب مرگ و غرقاب فنا نجات پيدا كنم ، براى هميشه هستى خود را مرهون تو خواهم بود . اكنون چكنم و چه خواهد شد . كشتى آرام نمىگيرد و تدريجا امواج طوفانى پيرامون گرداب وارد كشتى ميشوند . بگو اى كشتيبان عزيز چه كنم كشتيبان كه بنا به فتواى مرد نحوى نيم عمرش به جهت نخواندن نحو بر باد فنا رفته بود ، با صدائى رسا -
گفت كلّ عمرت اى نحوى فناست
ز ان كه كشتى غرق در گردابهاست
اگر نيمى از عمر من به جهت نخواندن نحو فانى شده است ، اكنون كلّ عمر تو اى نحوى ، به جهت جهل تو به شنا و شناگرى بپايانش رسيده است .
اگر در يكى از آن روزهاى گذشته لحظه اى از عشق به آشنائى با مسائل و قواعد نحو كه فقط وسيلهء خوبى براى ابراز معانى است ، به خود مىآمدى و عقل خود را باز مىيافتى ، و با تحريك اين احتمال كه شايد روزى گذارت به دريا خواهد افتاد ، علم شناگرى را مىآموختى و تمرين مىكردى ، نه تنها