اى دل ار سيل فنا بنياد هستى بركند
چون ترا نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور
البته مضمون هر دو بيت يك حقيقت عالى را بازگو مىكند كه عبارتست از اتصال و تكيهء هستى محدود انسانى به خداوند لم يزل و لا يزال در برابر كسى كه خيال مىكند :
يك چند به كودكى به استاد شديم
يك چند به استادى خود شاد شديم
پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد
از خاك برآمديم و بر باد شديم
با اين حال ، اين بحث باقى مىماند كه آيا سرمدى بودن خدا و احساس تكيه بر آن موجود برين است كه مىتواند پاسخگوى احساس فنا و خاموشى شعلهء حيات ما انسانها باشد ، يا اين كه وسائل آمادگى براى بقاى ابدى را خود انسان بايد در اين زندگانى بدست بياورد و باصطلاح ديگر ابديت خود را از همين حيات پىريزى نمايد اگر بخواهيم موقعيت خود انسان را در مسئلهء فنا و بقاء در نظر بگيريم ، حتما بايد وسائل آمادگى بقاى ابدى در قلمرو نور الهى را خود ما بدست بياوريم و اگر اين انديشه به ذهن ما خطور كند كه آن وسائل در اين دنياى گذران بوجود آمده و كار خود را كرده است ، حقيقت عالى كه در دو بيت ديده مىشود ، ( پيوستگى اين فانىها در سطح طبيعت به بقاى ابدى در ماوراى طبيعت ) عاليترين پاسخ است و اگر بخواهيم با دو بيت مزبور خود را در برابر وحشت نيستى تسليت بدهيم ، باز كارى است شايسته . و اما اگر بخواهيم فنا و بقاء را ارزيابى و مقايسه نموده و بگوئيم : بدانجهت كه فناى عمر ما نيستى محض نيست ، بلكه فانى نمائى در برابر بقاى ابديست ، راه ديگرى هم وجود دارد كه اصلا از مطرح كردن من دست برميدارد و مىگويد :
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اى آنكه جز تو پاك نيست
و نسئل الله سبحانه أن يجعلنا و أيّاكم ممّن لا تبطره نعمة و لا تقصّر به عن