تفكرات و اين فريبكارىها و اين عشق سوزان بر تورم خود طبيعى كه نام اصليش خود حيوانى است ، واقعا ورشكستگى غير قابل جبران انسانها را با صراحت اعلان مىكند ، ولى سوزناكتر و شكنجه زاتر از اين جريان ، عدم توجه پيشتازان اين قافله به نتايج وخيم و بدبختىهائى است كه هم مكتبان اين قافله در گذشته و حاضر بوجود آوردهاند آرى
عجب از گمشدگان نيست عجب
ديو را ديدن و نشناختن است
داستان اين فريبكاران كه حق را ببازى گرفته و براى هوى و هوس و اشباع قدرت پرستى خود ، آن را با باطل در مياميزند و از فضاى آلودهء جامعه مىدانى براى تاخت و تاز خود هموار ميكنند ، مانند آن گرگ احمق است كه در برابر شير من خود را پيش مىكشد و بالاخره مغز خود را با پنجهء شير متلاشى مىكند . اين داستان را مولوى چنين آورده است :
شير و گرگ و روبهى بهر شكار
رفته بودند از طلب در كوهسار
كان سه باهم اندران صحراى ژرف
صيدها گيرند بسيار و شگرف
تا به پشت همدگر از صيدها
سخت بربندند بار و قيدها
چون كه رفتند آن جماعت سوى كوه
در ركاب شير با فكر و شكوه
گاو كوهى و بز و خرگوش زفت
يافتند و كار ايشان پيش رفت
هر كه باشد در پى شير حراب
كم نيايد روز و شب او را كباب
چون ز كه در بيشه آورندشان
كشته و مجروح و اندر خون كشان
گرگ و روبه را طمع بد اندر آن
كه رود قسمت به عدل خسروان
عكس طمع هر دوشان بر شير زد
شير دانست آن طمعها را سند
گفت شير اى گرگ ، اين را بخش كن
معدلت را نو كن اى گرگ كهن
نايب من باش در قسمتگرى
تا پديد آيد كه تو چه گوهرى