روى موضوعات و روابط جهان كميّتها مىخزند و موضعگيرىهاى نسبيّت انگيز ما را حذف و در حلقهء مطلقهاى خيالى ما را سر درگم مىكنند ، ما را هم از معناى هشيارى و انديشه بيگانه ساخته اندو هم از معناى آزادى واقعى روان كه بدون آن روانى وجود ندارد .
انديشه به معناى زير را هم در پاورقىهاى كتابهاى روانشناسى يادداشت كنيم ، باشد كه با « خود » آشنا شويم و براى طرد « خود » دست بوسايل تخدير نزنيم .
از نظر معلومات رسمى :
چو در دل پاى بنهادى بشد از دست انديشه
ميان بگشاد اسرار و ميان بر بست انديشه
ولى انديشه هويّت والاترى هم دارد :
به پيش جان برآمد دل كه اندر خود مكن منزل
گرانجان ديد مرجان را سبك برجست انديشه
در آن هنگام كه انديشه و هشيارى با اين چهرهء والاروى مىنمايد ، هشيارىها و انديشههاى تناقض انگيز و قالب ساز و آزادىهاى پالان گونه ، راه خود را پيش مىگيرند و از افق درون ناپديد مىگردند ، ديگر سنگينى احساس نمىشود .
برست او از خود انديشى چنان آمد ز بيخويشى
كه از هر كس همى پرسد عجب خود هست انديشه
فلك از خوف ، دل كم زد دو دست خويش بر هم زد
كه از من كس نرست آخر چگونه رست انديشه
حالا بيا تماشا كن :
چنين انديشه را هر كس نهد دامى به پيش و پس
گمان دارد كه در گنجد به دام و شصت انديشه
بياييد پس از اين در بارهء انديشه دقيقا بينديشيم :
چو هر نقشى كه مىجويد ز انديشه همى رويد
تو مر هر نقش را مپرست و خود بپرست انديشه