و جسته و گريخته و اغلب بدون محاسبههاى پيش بينى شدهء قطعى به كار مىافتد و دست به سازندگى تمدنها مىزند .
آيا آزادى و اختيار انسانى همين است كه در طول عمر لحظاتى بيش بسراغ انسانها نمىآيد آيا حدّ و مرز انديشهء بشرى همين تموجات و تحركات محدود است كه زندگانى او نشان مىدهد آيا مديريت ما در بارهء حافظه اى كه يك ميليون ميليارد اطَّلاع مىتواند ثبت كند و در بارهء پانصد ميليون شبكهء ارتباطات مغزى درست مورد استفاده قرار مىگيرد پاسخ همهء اين سئوالات و دهها برابر آن كه مربوط به سرمايههاى سازندهء انسانى است ، چيزى جز « نه هرگز » نمىتواند باشد .
مسلم است كه آن قانون قابل محاسبه اى كه اين همه امتيازات را در انسان بوجود آورده است ، توانسته است آن « خود » را كه بتواند از عهدهء مديريت عالى اين امتيازات برآيد حساب كند .
بهترين دليل تنظيم « خود » در بارهء امتيازات مزبور ، وجود شخصيتهاى بسيار عظيم تاريخى است كه بدون اين كه « خود » آنان از لزوم كسب امتيازات خيلى زياد ، در هراس بيافتد ، راه آنان را در تحصيل امتيازات و بارور ساختن نيروها و استعدادهاى متنوع باز گذاشته است . اين يكى از شگفتىهاى درون انسانى است كه مديريت « خود » در بارهء امتيازات هم از نظر كميّت و هم از نظر كيفيت ، داراى سيستم باز است نه بسته .
با اين وضع عوامل گوناگونى موجب فرار انسان از اين امتيازات بوده و در نتيجه او را از « خود » بيگانه ساخته است . زيرا در حقيقت فرار از هر امتياز انسانى ، نوعى گريز از « خود » را در بردارد .
اين نوع « از خود بيگانگى » در سه بيت مثنوى جلال الدين مولوى چنين آمده است :
جمله عالم ز اختيار و هست « خود »
مىگريزد در سر سرمست خود
تا دمى از هوشيارى وا رهند
ننگ خمر و بنگ بر خود مىنهند
مىگريزند از « خودى » در « بيخودى »
يا به مستى يا به شغل اى مهتدى