پاى استدلاليان چوبين بود * پاى چوبين سخت بىتمكين بود
غير آن قطب زمان ديده ور * كز ثباتش كوه گردد خيره سر ( 1 )
و از غرور تصوّف جبر را به جبّارى تأويل كرده چنين مىگويد :
اين نه جبر اين معنى جباريست * ذكر جبّارى براى زاريست ( 2 )
مى گويم : جبر گاهى فقط در معنى لغوى يعنى اصلاح كردن به كار مىرود ، مثل كلام على ( عليه السلام ) : « يا جابر كلّ كسير » ، گاهى در قهر به كار مىرود مثل : « لاجبر و لا تفويض » و ( جَبَر زيدٌ عمرواً ) يعنى مجبور كرد زيد عمرو را به كارى ، أمّا جبّار از اسماءاللّه است ، و بعضى گفتهاند به معنى إجبار است ، و نيز گفتهاند كه از « جبرت الفقير » است زيرا خداوند به واسطه نعمتها حال خلق را اصلاح فرمايد . ( 3 )
و شايد مراد مثنوى اين احتمال دوّم باشد ، و چون جبر لغوى اصلاح چيزى همراه با نوعى از قهر است گفته : ذكر جبّارى براى زارى است .
و بالأخره مثنوى سالك و طالب را نصيحت مىكند كه :
از قُشِ خود وز دُشِ خود بازره * كه سوى شه يافت آن شهبازره
اين قُش و دُش هست جبر و اختيار * از وراى اين دو آمد جذب يار ( 4 )
بسيار به جا بود از اوّل قصّه را كوتاه كرده بود و فقط همين را گفته بود .
قش به معنى فربهى پس از لاغرى است ، و دش عبارت از آراستن است ( 5 ) ; امّا در كتاب لغت نامه مثنوى ( 6 ) مىگويد : از مجموع اشعار اين قطعه استفاده مىشود كه معناى آن ، حرفهاى بىمعنى و قيل و قالهاى بىفايده باشد .
هامش
1 - مثنوى : دفتر اوّل ، 2128 .
2 - مثنوى دفتر اوّل ، 617 .
3 - قاموس قرآن ، سيد على اكبر قرشى ، مادّه جَبَرَ .
4 - مثنوى : دفتر پنجم ، 2195 .
5 - حاشيه مثنوى ، از انتشارات كتابفروشى وصال .
6 - از دكتر سيد صادق گوهرين .