رهبرانى مانند امير المؤمنين على عليه السلام و يا پيامبران وفرستادگان خدا وبندگان مخلص و ائمه هدايتگر نبودند ، انسان شايد بار ديگر ادعا مىكرد كه جانوران و حيوانات بى زبان با انسان تفاوتى ندارند وبدليل كوتاهى عمر وناتوانى جسمى انسان در برابر بعضى از حيوانات ، خود را پستتر وزبونتر از آنها مىدانست .
و يا اينكه تخيل واوهام جايگزين حقايق وواقعيتها مىشد وتصور مىكرد همانند ماه و آفتاب است و يا ستارگان را براى معشوق خود هديه مىآورد و يا آسمانها در دست قدرت او است و يا مانند آن احمق كه در پيش روى خليفه ايستاده و آن خليفه احمقتر از او ، به ياوههايش گوش داده و از اين سروده به وجد مىآيد .
ما شئت لا ما شاءت الأقدار * فاحكم فأنت الواحد القهار !
هر آنچه تو خواهى ، نه اينكه سرنوشت بخواهد * حكم رانى كن زيرا تنها اقتدار از آن تو است
آخرين تئورى كه در عرصه انديشه انسان جاهل قرن بيستم ابتكار نمود نظريه داروين است كه اين نظريه پرداز تصور مىكرد كه انسان از نژاد ميمون مىباشد ، شايد بعضى از حيوانات از انسان قوىتر باشند ، اما از ديدگاه داروين ، منزلت انسان از ميمون پائينتر و كمتر است ! !
بر ايناساس اگر آن مردانالهى اين مسير انحرافرا باقدرت ايمان ، استوارى شخصيت ، عزم راسخ وشفافيت شناخت به آينده ، را پيدا نمىكردند بشريت در جهل وعقب ماندگى وانحطاط غوطه ور بود .