ديگر از مصادرات باشد و اين به خاطر همان اعتبارى است كه گفتيم . همچنين ممكن است قضيهاى از اصول متعارفه از نظر برخى از مردم جزء مصادرات باشد . و علت اين امر يكى از اين چهار چيز است :
الف - در اصل فطرت آن افراد قصورى وجود داشته يا بعد از فطرت به سبب آفت و مرضى ، قصورى پيش آمده باشد .
ب - تدليسى صورت گرفته و فطرت آن افراد قضايايى مقبول يا مغالطى را كه - بالفعل و يا بالقوه - متناقض مقتضاى آن قضيه است پذيرفته است .
ج - اشتباهى لفظى صورت گرفته و باعث توقف در حكم شده و با رفع آن اشتباه ، آنها نيز مانند بقيه حكم خواهند نمود .
د - معنى به خاطر تجردش از عوارض حسى و خيالى ، پيچيده و غامض شده و آن افراد نمىتوانند به راحتى آن را درك كنند .
در بعضى از اين مواضع ، استقراء جزئيات مىتواند باعث تنبيه و تذكر شود ، زيرا استقرا در اين جهت نافعتر از قياس است .
2 - صنف دوم از اصنافى كه در آغاز علم ذكر مىشود امورى است كه به ماهيت تنها وضع مىشود - مانند اعراض ذاتى موضوع . زيرا تحقيق پيرامون هليت آن امور ، جزئى از علم است . وقتى هليت به مائيت اضافه شود ، آنچه كه شارح اسم است همان حد حقيقى خواهد بود ، مانند آنچه در مثال مثلث گفته شد .
3 - صنف سوم امورى است كه هم به هليت و هم به ماهيت وضع مىشود و آن عبارت از موضوع علم يا آنچه داخل در علم است - مانند وحدت در علم اعداد - مىباشد . زيرا تا موضوع حقيقتا تصور نشود - يعنى ماهيت و مائيت باهم مطرح نشوند - نمىتوان از آن بحث كرد .
اين سه صنف ، « اوضاع » ناميده مىشوند . صنف اول از قبيل مؤلفات بوده و هدف از آن افادهء تصديقات است . اما صنف دوم و سوم از قبيل مفردات بوده و به آن « حدود » مىگويند و هدف از آنها افادهء تصورات است ، گرچه در عبارت ، شبيه تصديقات هستند . مثلا گفته مىشود : نقطه چيزى است كه داراى جزء نباشد . مقصود از اين عبارت حمل اين معنى ( داراى جزء نبودن ) بر نقطه نيست ، بلكه مراد تفسير لفظ نقطه يا حد آن
بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى ) — صفحة 431
مساهمون: خواجه نصير الدين الطوسي
ص٤٣١