( خلاصهء داستان )
عايشه مى گويد : در يكى از جنگها كه همراه پيامبر أكرم ( ( صلى الله عليه وآله وسلم ) )
بودم ، در بازگشت از كاروان عقب ماندم ، سپس به همراهى صفوان
مردى پرهيزگار به كاروان ملحق شدم ، واين موجب شد تا عبد الله بن أبي
سلول ما را به تهمتى بزرگ متهم كرد .
وارد مدينه شديم مردن در پيرامون آن تهمت سخن مى گفتند ، اما
من غافل بودم .
چون وارد مدينه شديم يك ماه در بستر بيمارى افتادم ( 1 ) .
پيامبر ( ( صلى الله عليه وآله وسلم ) ) در اين يك ماه به من بىاعتناء بود ، اين بىاعتنائى
مرا رنج مى داد .
تنها گاه مى آمد ، سلام مى كرد ، ومى گفت : ( كيف تيكم ) جريانت
چگونه است ؟ وبر مى گشت اين سخن پيامبر ( ( صلى الله عليه وآله وسلم ) ) مرا بيشتر
نگران مى كرد . اما نمى دانستم چه نسبت زشتى به من داده اند ( 2 ) .
هامش
1 - مقدمه داستان در بخارى مفصل است اما بواسطة اختصار كاملا خلاصه شده است ، بخارى
كتاب التفسير باب 424 قوله لولا إذا سمعتموه . . . حديث 1175 .
2 - . . . وهو يريبني في وجعى أني لا أعرف من رسول الله ( ( صلى الله عليه وسلم ) ) اللطف الذي كنت أرى منه حين أشتكي
إنما يدخل علي رسول الله ( ( صلى الله عليه وسلم ) ) فيسلم ثم يقول : كيف تيكم ، ثم ينصرف ، فذاك الذي يريبني ولا
أشعر بالشر . ادامه حديث صحيح بخارى ج 3 ص 462 تا 466 كتاب التفسير باب 428 حديث
1175 .