بنا بر ملاحظات فوق اين نتيجه را به دست مىآوريم كه اصول وحقايق تثبيت شده در قرون گذشته كهنه وفرسوده نشدهاند ، بلكه اين ماييم كه نمىخواهيم دست از خود پرستى وهوا پرستى برداشته ، از آن اصول وحقايق بهره بردارى نماىيم . من گمان مىكنم كه قضيه از اين قرار است كه پيشتازان فكرى امروزى مىگويند :
« اين هم يك جورش است كه كردهايم وشده است » .
نه اين كه اين جور زندگى و همه اين شدنها بتواند با منطق صحيح واصالت انسانى قابل تفسير وتوجيه شود . براى اثبات اين حقيقت كه انسان موجودى است كه از قرنها پيش به اصالت خود پى برده و براى حفظ اصالتش چه به وسيلهء پيامبران و چه به وسيلهء وجدان وعقل سليمش يك عده اصول وواقعيات جاودانى را در بارهء خود كشف واحراز نموده است ، نمونه هايى از حقايق جاودانى در كتاب مثنوى ، نهايت امر به صورت شعر و در قالبهاى ديروزى مطرح شده است ، متذكر مىشويم ومطالعه كنندهء ارجمند را داور با انصاف ومطلع از سرگذشت فرهنگى بشر تا كنون ، فرض مىكنيم . تبصره - اين نمونه هاى اندك را كه از ابيات مثنوى آوردهايم تا آخر دفتر پنجم است ، اميدواريم كه حقايق واصول جاودانى انسانى دفتر ششم را هم در آخر مباحث دفتر ششم متذكر شويم :
اين درخت تن عصاى موسى است
كامرش آمد كه بياندازش ز دست
تا ببينى خير او وشرّ او
بعد از آن برگير او را زامر هو
1 - ( موجوديت خود را براى خويشتن مطرح كنيد و با آگاهى از خود زندگى كنيد ) .
بىمجاعت نيست تن جنبش كنان
آهن سرد است مىكوبى بدان
2 - احتياج است كه انسان را به جنبش وتقلا وادار مىكند .
اى دريده پوستين يوسفان
گرگ برخيزى از اين خواب گران
3 - جنايت كاران بشرى موقعى كه از خواب بيدار شوند ، گرگ بودن خود را