خواندن خليفه پهلوان را وكنيزك را به او عقد كردن
( ( 4017 ) ) پس به خود خواند آن امير خويش را
كشت در خود خشم قهر انديش را
( ( 4018 ) ) كرد با او يك بهانهء دل پذير
كه شدستم زين كنيزك من نفير
( ( 4019 ) ) زان سبب كز غيرت ورشك كنيز
مادر فرزند دارد صد ازيز
( ( 4020 ) ) مادر فرزند را بس حقهاست
او نه در خورد چنين جور وجفاست
( ( 4021 ) ) رشك وغيرت مىبرد خون مىخورد
زين كنيزك سخت تلخى مىبرد
( ( 4023 ) ) چون تو جانبازى نمودى بهر او
خوش نباشد دادن او را جز به تو
( ( 4024 ) ) عقد كردش با امير او را و داد
خشم را وحرص را يك سو نهاد
( ( 4025 ) ) گر بدش سستى ز نرىّ خران
بود او را مردى پيغمبران
( ( 4024 ) ) عقد كردش با امير او را و داد
خشم را وحرص را يك سو نهاد
( ( 4025 ) ) گر بدش سستى ز نرىّ خران
بود او را مردى پيغمبران
نيروى نره خرى چيزيست ، مردانگى پيغمبرى چيز ديگر
اين همان باعث شرمسارى فكر بشرى است كه دايما گريبان او را گرفته ونمىگذارد سر به بالا ببرد و بالاتر را ببيند .
در بارهء هستى مىگويد ، مقصود هستى همان طبيعت وجريانات محسوسى است كه با نيروى زندگى انتخاب شدهء او سر و كار دارد . در بارهء حركت مىگويد ، مقصودش تحولاتى است كه نيروى جديد براى موقعيت تازه ترى در غوطه ور شدن او در خود طبيعى به وجود مىآورد .
از هدف زندگى دم مىزند ، تا نيرويى براى تهيهء خور وخواب وخشم وشهوت