خنده كردن آن كنيزك از ضعف شهوت خليفه وشهوت آن پهلوان وفهم كردن خليفه حال او را وپرسيدن
( ( 3947 ) ) زن چو ديد آن سستى او از شگفت
آمد اندر قهقهه خنده اش گرفت
( ( 3948 ) ) يادش آمد مردى آن پهلوان
كاو بكشت آن شير واندامش چنان
( ( 3949 ) ) غالب آمد خندهء زن شد دراز
جهد مىكرد ونمىشد لب فراز
( ( 3950 ) ) سخت مىخنديد همچون بنگيان
غالب آمد خنده بر سود وزيان
( ( 3951 ) ) هر چه انديشيد خنده مىفزود
همچو بند سيل ناگاهان گشود
( ( 3952 ) ) گريه و خنده غم وشادى دل
هر يكى را معدنى دان مستقل
( ( 3953 ) ) هر يكى را مخزن ومفتاح آن
اى برادر در كف فتاح دان
( ( 3954 ) ) هيچ ساكت مىنشد آن خنده رو
پس خليفه تيره گشت وتند خو
( ( 3955 ) ) زود شمشير چو آتش بركشيد
گفت سرّ خنده را گو اى پليد
( ( 3956 ) ) در دلم زين خنده ظنى اوفتاد
راستى گو عشوه نتوانيم داد
( ( 3957 ) ) ور خلاف راستى بفريبيم
يا بهانهء چرب آرى تو بدم
( ( 3958 ) ) من بدانم در دل من روشنيست
بايدت گفتن هر آنچه گفتنيست
( ( 3959 ) ) در دل شاهان تو ماهى دان سطبر
گرچه گه گه شد ز غفلت زير ابر
( ( 3960 ) ) يك چراغى هست در دل وقت گشت
وقت خشم وحرص اندر زير طشت
( ( 3961 ) ) آن فراست اين زمان يار من است
گر نگويى آنچه حق گفتن است
( ( 3962 ) ) من بدين شمشير برّم گردنت
سود مىندهد بهانه كردنت
اين زمان بكشم تو را بىهيچ شك
تيغ را كرد او حواله گفت نك
( ( 3963 ) ) ور بگويى راست آزادت كنم
حق يزدان نكشمت شادت كنم
( ( 3964 ) ) هفت مصحف در زمان بر هم نهاد
خورد سوگند وچنين تقرير داد