تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 531

مساهمون:

ص٥٣١

وصيت كردن آن پدر دختر را كه از اين شوهر كه تو راست خود را نگاهدار تا حامله نشوى

( ( 3716 ) ) خواجهاى بود ومر او را دخترى زهره خدّى مه رخى سيمين برى ( ( 3717 ) ) گشت بالغ داد دختر را بشو شو نبود اندر كفايت كفو او ( ( 3718 ) ) خربزه چون در رسد شد آبناك گر بنشكافى تبه گشت وهلاك ( ( 3719 ) ) چون ضرورت بود دختر را بداد او بنا كفويش از خوف فساد ( ( 3720 ) ) گفت دختر را كزين داماد تو خويشتن پرهيز كن حامل مشو ( ( 3721 ) ) كز ضرورت بود عقد اين گدا اين غريب خوار را نبود وفا ( ( 3722 ) ) ناگهان بجهد كند ترك همه بر تو طفل او بماند مظلمه ( ( 3723 ) ) گفت دختر اى پدر خدمت كنم هست پندت دل پذير ومغتنم ( ( 3724 ) ) هر دو روزى و سه روزى آن پدر دختر خود را بفرمودى حذر اين چنين قومى به عالم هم بدند كز چنين نوعى نصيحتگر شدند ( ( 3725 ) ) حامله شد ناگهان دختر ازو چون كه بد هر دو جوان خاتون وشو ( ( 3726 ) ) از پدر آن را نهان مىداشتش پنج ماهه گشت كودك يا كه شش ( ( 3727 ) ) گشت پيدا گفت بابا چيست اين ؟ من تو را گفتم كزو دورى گزين ( ( 3728 ) ) آن وصيتهاى من خود باد بود چون نكردت وعظ وپندت هيچ سود ؟ ( ( 3729 ) ) گفت بابا چون كنم پرهيز من آتش و پنبه است بىشك مرد و زن ( ( 3730 ) ) پنبه را پرهيز از آتش كجاست يا در آتش كى حفاظ است وتقاست ( ( 3731 ) ) گفت كى گفتم كه سوى او مرو تو پذيراى منىّ او مشو ( ( 3732 ) ) در زمان حال وانزال وخوشى خويش را بايد كه از وى دركشى ( ( 3734 ) ) گفت چشمش چون كلاپيسه شود فهم كن كان وقت انزالش بود ( ( 3735 ) ) گفت چشمش تا كلاپيسه شدن كور گشته است اين دو چشم شوخ من