وصيت كردن آن پدر دختر را كه از اين شوهر كه تو راست خود را نگاهدار تا حامله نشوى
( ( 3716 ) ) خواجهاى بود ومر او را دخترى
زهره خدّى مه رخى سيمين برى
( ( 3717 ) ) گشت بالغ داد دختر را بشو
شو نبود اندر كفايت كفو او
( ( 3718 ) ) خربزه چون در رسد شد آبناك
گر بنشكافى تبه گشت وهلاك
( ( 3719 ) ) چون ضرورت بود دختر را بداد
او بنا كفويش از خوف فساد
( ( 3720 ) ) گفت دختر را كزين داماد تو
خويشتن پرهيز كن حامل مشو
( ( 3721 ) ) كز ضرورت بود عقد اين گدا
اين غريب خوار را نبود وفا
( ( 3722 ) ) ناگهان بجهد كند ترك همه
بر تو طفل او بماند مظلمه
( ( 3723 ) ) گفت دختر اى پدر خدمت كنم
هست پندت دل پذير ومغتنم
( ( 3724 ) ) هر دو روزى و سه روزى آن پدر
دختر خود را بفرمودى حذر
اين چنين قومى به عالم هم بدند
كز چنين نوعى نصيحتگر شدند
( ( 3725 ) ) حامله شد ناگهان دختر ازو
چون كه بد هر دو جوان خاتون وشو
( ( 3726 ) ) از پدر آن را نهان مىداشتش
پنج ماهه گشت كودك يا كه شش
( ( 3727 ) ) گشت پيدا گفت بابا چيست اين ؟
من تو را گفتم كزو دورى گزين
( ( 3728 ) ) آن وصيتهاى من خود باد بود
چون نكردت وعظ وپندت هيچ سود ؟
( ( 3729 ) ) گفت بابا چون كنم پرهيز من
آتش و پنبه است بىشك مرد و زن
( ( 3730 ) ) پنبه را پرهيز از آتش كجاست
يا در آتش كى حفاظ است وتقاست
( ( 3731 ) ) گفت كى گفتم كه سوى او مرو
تو پذيراى منىّ او مشو
( ( 3732 ) ) در زمان حال وانزال وخوشى
خويش را بايد كه از وى دركشى
( ( 3734 ) ) گفت چشمش چون كلاپيسه شود
فهم كن كان وقت انزالش بود
( ( 3735 ) ) گفت چشمش تا كلاپيسه شدن
كور گشته است اين دو چشم شوخ من