اى ماه تابان واى انسان فروزان كه خورشيد در مقابل تو زرد روى است . گرد ناچيز را چه مىكنى ؟ تو خوشى وخوبى ومنبع همهء خوشىهايى ، جايى براى كشيدن منتى از باده براى تو وجود ندارد . تو آن انسانى كه تاج كرمنا بر سر نهاده وطوق انا اعطيناك الكوثر را به گردن آويختهاى . تو آن انسانى كه جوهر اصيل وهمهء گردونها عرض وفرع وسايهء تو هستند . تو اى اصيلترين موجود ،
( ( 3578 ) ) علم جويى از كتبهاى فسوس
ذوق جويى تو ز حلواى فسوس
( ( 3576 ) ) اى غلامت عقل وتدبيرات وهوش
چون چنينى خويش را ارزان فروش
خدمت تو كه بر همهء موجودات واجب است ، چرا بايد همچو تو جوهرى در مقابل عرض ناتوان باشد . تو آن درياى علمى كه در نمى پنهان شده و آن عالمى كه در سه گز از ماده مخفى گشتهاى . آخر
( ( 3580 ) ) مىچه باشد يا جماع و يا سماع
تا تو جويى زان نشاط وانتفاع
( ( 3581 ) ) آفتاب از ذره كى شد وامخواه
زهرهاى از خمره كى شد جام خواه
دريغا ، كه جان ما فوق كيفيتها محبوس زندان كيفيت شده ، آفتابى زندانى گرهى گشته است آرى جاى تأسف همين است .