به درد سر انداخته بود . صداى ناهنجارش كودكان را در رختخواب بوحشت مىانداخت وگويى عذاب دردناكى براى مرد و زن شده بود . مردم جمع شدند كه درد سر موذن را از خود مرتفع بسازند . او را حاضرش كردند طلا و نقره ها به او داده گفتند : از اذان تو ما خوشىها وآسايش داشتيم تو بر ما شب و روز لطف وكرمها فرمودى ، هر يك از ما در سايهء تو به دولت واقبال رسيدهايم ، ولى مدتى است كه خواب سراغ ما را نگرفته است ، لطفى بفرما براى آسايش ما وخودت را زبان را كوتاه كن وبگذار چند شبى بخوابيم قافلهء مشتاقان خانهء خدا به راه افتادند . اهل كاروان در يكى از منازل سر راه در محلى كه مردم آن كافر بودند ، منزل كردند .
آن موذن كه به آواز زشتش عشق مىورزيد ، برخاسته وبانگ اذانش را آغاز نمود .
هر چه اهل قافله به موذن گفتند : در اينجا اذان مگو ، زيرا مردم اين محل كافرند وباعث جوشش عداوتشان مىگردد ، او اصرار وستيزه كرد و به اذان خود ادامه داد . همهء كاروانيان از ظهور فتنه بيمناك بودند ، ناگهان كافرى را ديدند كه جامهاى لطيف وشمع وحلوا به دست گرفته مانند يك دوست مانوس كه هديه مىآورد ومىپرسد كه آن موذن كه صداى دل نشين دارد كجا است ؟ حالا بايد فكر كرد كه آواز زشت آن موذن چه راحتى ودل نشينى داشت كه در كنشت طنين انداز شده بود ؟ .
مرد كافر به كاروانيان مىگويد : دخترى دارم بس لطيف وبزرگوار كه مدتى بود آرزوى ايمان واسلام به مغزش زده بود ، همهء هم كيشانم به او اندرز مىدادند كه بلكه اين سودا را از مغزش بيرون كنند ، چون در دلش مهر ايمان روييده بود ، كمترين اثرى نداشت . اندوه بيرون رفتن او از كيش ما وهواى اسلام كه بسرش زده بود مجمرى پر از آتش شده بود كه من مانند عود در آن مىسوختم و خاكستر مىگشتم ، دايما در عذاب وشكنجه بودم كه مىديدم زنجير ايمان دم بدم او را مىكشاند ومىبرد چارهاى نداشتم جز سكوت وتماشا به از دست رفتن دخترم
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 467
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٦٧