حكايت جوحى كه چادر پوشيده و در وعظ ميان زنان نشسته وحركتى كرد كه زنى او را بشناخت كه مرد است ونعرهء كشيد
( ( 3325 ) ) واعظى بس بد گزيده در بيان
زير منبر جمع مردان و زنان
( ( 3326 ) ) رفت جوحى چادر ورو بند ساخت
در ميان آن زنان شد ناشناخت
( ( 3327 ) ) سايلى پرسيد واعظ را به راز
موى عانه هست نقصان نماز ؟
( ( 3328 ) ) گفت واعظ چون شود عانه دراز
بس كراهت باشد از وى در نماز
( ( 3329 ) ) يا بنوره يا ستره بسترش
تا نمازت كامل آيد خوب و خوش
( ( 3330 ) ) گفت سايل آن درازى تا چه حد
شرط باشد تا نماز اكمل بود ؟
( ( 3331 ) ) گفت چون قدر جوى گردد به طول
پس ستردش فرض باشد اى سئول
پيش جوحى يك زنى بنشسته بود
هوش را بر وعظ واعظ بسته بود
( ( 3332 ) ) گفت او را جوحى اى خواهر ببين
عانهء من باشد اكنون اين چنين ؟
( ( 3333 ) ) بهر خوشنودى حق پيش آر دست
كان به مقدار كراهت آمدست ؟
( ( 3334 ) ) دست زن در كرد در شلوار مرد
خرزه اش بر دست زن آسيب كرد
( ( 3335 ) ) نعرهاى زد سخت اندر حال زن
گفت واعظ بر دلش زد گفت من
صدق را زين زن بياموزيد هين
چون كه بر دل زد ورا گفت چنين
( ( 3336 ) ) گفت نى بر دل نزد بر دست زد
واى اگر بر دل زند اى بىخرد
( ( 3337 ) ) بر دل آن ساحران زد اندكى
شد عصا و دست ايشان را يكى
( ( 3338 ) ) گر ز پيرى در ربايى تو عصا
بيش رنجد كان گروه از دست و پا
( ( 3339 ) ) نعرهء لا ضير بر گردون رسيد
هين ببر چون جان ز جان كندن رهيد
( ( 3340 ) ) چون بدانستيم ما كاين تن نه ايم
از وراى تن به يزدان مىزييم
( ( 3341 ) ) اى خنك آن را كه ذات خود شناخت
اندر امن سرمدى قصرى بساخت
( ( 3342 ) ) كودكى گريد پى جوز ومويز
پيش عاقل باشد آن بس سهل چيز
( ( 3343 ) ) پيش دل جوز ومويز آمد جسد
طفل كى در دانش مردان رسد
( ( 3344 ) ) هر كه محجوب است او خود كودكى است
مرد آن باشد كه بيرون از شكى است