حكايت تسلى كردن خويشان مجنون را از عشق ليلى
( ( 3286 ) ) ابلهان گفتند مجنون را ز جهل
حسن ليلى نيست چندان هست سهل
( ( 3287 ) ) بهتر از وى صد هزاران دلربا
هست همچون ماه در شهر اى كيا
نازنينتر زو هزاران حوروش
هست بگزين زان همه يك يار خوش
وا رهان خود را و ما را نيز هم
از چنين سوداى زشت متهم
( ( 3288 ) ) گفت صورت كوزه است وحسن مى
مىخدايم مىدهد از طرف وى
( ( 3289 ) ) مر شما را سركه داد از كوزه اش
تا نباشد عشق اوتان گوش كش
( ( 3290 ) ) از يكى كوزه دهد زهر و عسل
هر يكى را دست حق عزّ وجل
( ( 3291 ) ) كوزه مىبينى و ليكن آن شراب
روى ننمايد به چشم ناصواب
( ( 3292 ) ) قاصرات الطرف باشد ذوق جان
جز به خصم خويش ننمايد نشان
( ( 3293 ) ) قاصرات الطرف باشد آن مدام
وين حجاب ظرفها همچون خيام
( ( 3294 ) ) هست دريا خيمهاى در وى حيات
بط را ، ليكن كلاغان را ممات
( ( 3295 ) ) زهر باشد مار را هم قوت و برگ
غير او را زهر او در دست و مرگ
( ( 3296 ) ) صورت هر نعمتى ومحنتى
هست آن را دوزخ اين را جنتى
( ( 3297 ) ) پس همه اجسام واشياء يبصرون
اندر او قوت است وسم لا يبصرون
( ( 3298 ) ) هست هر جسمى چو كاسه و كوزه اى
اندر او هم قوت وهم دل سوزه اى
( ( 3299 ) ) كاسه پيدا اندر وپنهان رغد
طاعمش داند كز آن چه مىخورد
( ( 3300 ) ) صورت يوسف چو جامى بود خوب
زان پدر مىخورد صد بادهء طروب
( ( 3301 ) ) باز اخوان را از آن زهر آب بود
كاندر ايشان زهر كينه مىفزود
( ( 3302 ) ) باز از وى مر زليخا را شكر
مىكشيد از عشق افيون دگر
( ( 3303 ) ) غير آنچه بود مر يعقوب را
بود از يوسف غذا آن خوب را
( ( 3304 ) ) گونه گونه شربت و كوزه يكى
تا نماند در مىغيبت شكى
( ( 3305 ) ) باده از غيب است و كوزه زين جهان
كوزه پيدا باده در وى بس نهان