تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 442

مساهمون:

ص٤٤٢
پرسيدن پادشاه قاصداً اياز را كه چندين غم وشادى با چارق وپوستين كه جماد است چراست تا اياز را در سخن آورد
( ( 3251 ) ) اى اياز اين مهرها بر چارقى چيست آخر همچو بر بت عاشقى ( ( 3252 ) ) همچو مجنون بر رخ ليلى خويش كردهاى تو چارقى را دين وكيش ( ( 3253 ) ) با دو كهنه مهر جان آميخته هر دو را در حجرهاى آويخته ( ( 3254 ) ) چند گويى با دو كهنه نو سخن در جمادى مىدمى سرّ كهن ( ( 3255 ) ) چون عرب با ربع واطلال اى اياز مىكشى از عشق گفت خود دراز ( ( 3256 ) ) چارقت ربع كدامين آصف است پوستين گويى قميص يوسف است ( ( 3257 ) ) همچو ترسا كه شمارد با كشيش جرم يك ساله ز هر گونه بديش ( ( 3258 ) ) تا بيامرزد كشيشش آن گناه عفو او را عفو داند از إله ( ( 3259 ) ) نيست آگه آن كشيش از جرم و داد ليك بس جادوست عشق واعتقاد ( ( 3260 ) ) دوستى در وهم صد يوسف تند اسحر از هاروت وماروت است خود ( ( 3261 ) ) صورتى پيدا كند بر باد او جذب صورت آردت در گفت وگو ( ( 3262 ) ) راز گويى پيش صورت صد هزار آن چنان كه يار گويد پيش يار ( ( 3263 ) ) نى بدانجا صورتى نه هيكلى زاده از وى صد الست وصد بلى ( ( 3264 ) ) آن چنان كه مادر دل برده اى پيش گور بچهء نو مرده اى ( ( 3265 ) ) رازها گويد به جد واجتهاد مىنمايد زنده او را آن جماد ( ( 3266 ) ) حىّ وقائم داند او آن خاك را چشم وگوشى داند او خاشاك را ( ( 3267 ) ) پيش او هر ذرهاى زان خاك گور گوش دارد هوش دارد وقت شور ( ( 3268 ) ) مستمع داند به جد آن خاك را خوش نگر اين عشق ساحرناك را ( ( 3269 ) ) آن چنان بر خاك گور تازه او دم به دم خوش مىنهد با اشك رو ( ( 3270 ) ) كه به وقت زندگى هرگز جنان روى ننهاده است بر پور جوان ( ( 3271 ) ) از عزا چون بگذرد يك چند روز كم شود آن آتش و آن عشق وسوز
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 442 | محمد تقي جعفري