پرسيدن پادشاه قاصداً اياز را كه چندين غم وشادى با چارق وپوستين كه جماد است چراست تا اياز را در سخن آورد
( ( 3251 ) ) اى اياز اين مهرها بر چارقى
چيست آخر همچو بر بت عاشقى
( ( 3252 ) ) همچو مجنون بر رخ ليلى خويش
كردهاى تو چارقى را دين وكيش
( ( 3253 ) ) با دو كهنه مهر جان آميخته
هر دو را در حجرهاى آويخته
( ( 3254 ) ) چند گويى با دو كهنه نو سخن
در جمادى مىدمى سرّ كهن
( ( 3255 ) ) چون عرب با ربع واطلال اى اياز
مىكشى از عشق گفت خود دراز
( ( 3256 ) ) چارقت ربع كدامين آصف است
پوستين گويى قميص يوسف است
( ( 3257 ) ) همچو ترسا كه شمارد با كشيش
جرم يك ساله ز هر گونه بديش
( ( 3258 ) ) تا بيامرزد كشيشش آن گناه
عفو او را عفو داند از إله
( ( 3259 ) ) نيست آگه آن كشيش از جرم و داد
ليك بس جادوست عشق واعتقاد
( ( 3260 ) ) دوستى در وهم صد يوسف تند
اسحر از هاروت وماروت است خود
( ( 3261 ) ) صورتى پيدا كند بر باد او
جذب صورت آردت در گفت وگو
( ( 3262 ) ) راز گويى پيش صورت صد هزار
آن چنان كه يار گويد پيش يار
( ( 3263 ) ) نى بدانجا صورتى نه هيكلى
زاده از وى صد الست وصد بلى
( ( 3264 ) ) آن چنان كه مادر دل برده اى
پيش گور بچهء نو مرده اى
( ( 3265 ) ) رازها گويد به جد واجتهاد
مىنمايد زنده او را آن جماد
( ( 3266 ) ) حىّ وقائم داند او آن خاك را
چشم وگوشى داند او خاشاك را
( ( 3267 ) ) پيش او هر ذرهاى زان خاك گور
گوش دارد هوش دارد وقت شور
( ( 3268 ) ) مستمع داند به جد آن خاك را
خوش نگر اين عشق ساحرناك را
( ( 3269 ) ) آن چنان بر خاك گور تازه او
دم به دم خوش مىنهد با اشك رو
( ( 3270 ) ) كه به وقت زندگى هرگز جنان
روى ننهاده است بر پور جوان
( ( 3271 ) ) از عزا چون بگذرد يك چند روز
كم شود آن آتش و آن عشق وسوز