( ( 3184 ) ) كار كن هين تا سليمان زنده است
تا تو ديوى تيغ او برّنده است
( ( 3185 ) ) چون فرشته گشت از تيغ ايمن است
وز سليمان ايمن و از خوف رست
از سليمان هيچ او را خوف نيست
دشمن ديو است و از وى ايمنى است
( ( 3186 ) ) حكم او بر ديو باشد نى ملك
رنج در خاك است نى فوق فلك
( ( 3187 ) ) ترك كن اين جبر را كه بس تهيست
تا بدانى سرّ سرّ جبر چيست
( ( 3188 ) ) ترك كن اين جبر جمع منبلان
تا خبر يا بى از آن جبر چو جان
( ( 3189 ) ) ترك كن معشوقى وكن عاشقى
اى گمان برده كه خوب وفايقى
( ( 3190 ) ) اى كه در معنى ز شب خامشترى
گفت خود را چند جويى مشترى
( ( 3191 ) ) سر بجنبانند پيشت بهر تو
رفت در سوداى ايشان دهر تو
( ( 3192 ) ) تو مرا گويى حسد اندر مپيچ
چه حسد آرد كسى بر فوت هيچ
( ( 3193 ) ) هست تعليم خسان اى يار شوخ
هم چو نقش خوب كردن بر كلوخ
( ( 3194 ) ) خويش را تعليم كن عشق ونظر
كان بود كالنقش فى جرم الحجر
( ( 3195 ) ) نقش تو با توست شاگرد وفا
غير شد فانى كجا جويى كجا ؟
( ( 3196 ) ) تا كنى مر غير را حبر وسنى
خويش را بد خو و خالى مىكنى
( ( 3197 ) ) متصل شد چون دلت با آن عدن
هين بگو مهراس از خالى شدن
( ( 3198 ) ) امر قل زين آمدش كاى راستين
كم نخواهد شد بگو درياست اين
( ( 3199 ) ) انصتوا يعنى كه آيت را بلاغ
هين تلف كم كن كه لب خشك است باغ
( ( 3200 ) ) اين سخن پايان ندارد اى پدر
اين سخن را ترك كن پايان نگر
( ( 3201 ) ) غيرتم آيد كه پيشت بيستند
بر تو مىخندند وعاشق نيستند
( ( 3202 ) ) عاشقانت در پس پردهء كرم
بهر تو نعره زنان بين دم به دم
( ( 3203 ) ) عاشق آن عاشقان غيب باش
عاشقان پنج روزه كم تراش
( ( 3204 ) ) كه بخوردندت به خدعهء جذبه اى
سالها زايشان نديدى حبه اى
( ( 3205 ) ) چند هنگامه نهى بر راه عام
كام جستى برنيامد هيچ كام
( ( 3206 ) ) وقت صحت جمله يارند وحريف
وقت درد وغم به جز حق كو اليف
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 424
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٢٤