حكايت آن درويش كه در هرى غلامان عميد خراسانى را آراسته ديد و بر اسبان تازى وقباهاى زربفت وكلاه هاى معرق ، و غير آن پرسيد كه اينها كدام اميرانند و چه شاهانند ؟ گفتند او را كه اينها اميران نيستند ، اينها غلامان عميد خراسانند . روى به آسمان كرد كهاى خدا غلام پروردن از عميد خراسان بياموز آنجا مستوفى را عميد گويند
( ( 3165 ) ) آن يكى گستاخ رو اندر هرى
چون بديدى او غلام مهترى
( ( 3166 ) ) جامهء اطلس كمر زرّين روان
روى كرد او سوى قبلهء آسمان
( ( 3167 ) ) كاى خدا زين خواجهء صاحب منن
چون نياموزى تو بنده داشتن ؟
( ( 3168 ) ) بنده پروردن بياموز اى خدا
زين رئيس و اختيار شهر ما
( ( 3169 ) ) بود محتاج وبرهنه وبىنوا
در زمستان لرز لرزان از هوا
( ( 3170 ) ) انبساطى كرد آن از خود برى
جرأتى بنمود او از لمترى
( ( 3171 ) ) اعتمادش بر هزاران موهبت
كه نديم حق شد اهل معرفت
( ( 3172 ) ) گر نديم شاه گستاخى كند
تو مكن چون تو ندارى آن سند
( ( 3173 ) ) حق ميان داد وميان به از كمر
گر كسى تاجى دهد او داد سر
( ( 3174 ) ) تا يكى روزى كه شاه آن خواجه را
متهم كرد وببستش دست و پا
( ( 3175 ) ) آن غلامان را شكنجه مىنمود
كه دفينهء خواجه بنماييد زود
( ( 3176 ) ) سرّ او با من بگوييد اى خسان
ور نه برّم از شما دست ولسان
( ( 3177 ) ) مدّت يك ماهشان تعذيب كرد
روز و شب اشكنجه وافشار ودرد
( ( 3178 ) ) پاره پاره كردشان و يك غلام
راز خواجه وا نگفت از اهتمام
( ( 3179 ) ) گفتش اندر خواب هاتف كاى كيا
بنده بودن هم بياموز وبيا
( ( 3180 ) ) اى دريده پوستين يوسفان
گر بدرّد گرگت ، آن از خويش دان
( ( 3181 ) ) زان چه مىبافى همه روزه بپوش
زان چه مىكارى همه ساله بنوش
( ( 3182 ) ) فعل توست اين غصه هاى دم به دم
اين بود معنى قد جف القلم
( ( 3183 ) ) كه نگردد سنت ما از رشد
نيك را نيكى بود بد راست بد