( ( 3151 ) ) معنى جف القلم كى اين بود
كه جفاها با وفا يكسان شود
( ( 3152 ) ) بل جفا را هم جفا جف القلم
و آن وفا را هم وفا جف القلم
( ( 3153 ) ) عفو باشد ليك كو فرّ اميد
كه بود بنده ز تقوى رو سپيد
( ( 3154 ) ) دزد را گر عفو باشد برد جان
ليك كى خازن شود پيش شهان
( ( 3155 ) ) اى امين الدين ربّانى بيا
كز امانت رست هر تاج ولوا
( ( 3156 ) ) پور سلطان گر برو خائن شود
آن سرش از تن بدان به اين شود
( ( 3157 ) ) ور غلام هندوئى آرد وفا
دولت او را مىزند طال بقا
( ( 3158 ) ) چه غلام ار بر درى سگ با وفاست
در دل سالار او را صد رضاست
( ( 3159 ) ) زين چو سگ را بوسه بر پوزش زند
گر بود شيرى چه پيروزش كند
( ( 3160 ) ) جز مگر دزدى كه خدمتها كند
صدق او بيخ جفا را بركند
( ( 3161 ) ) چون فضيل ره زنى كاو راست باخت
زآن كه ده مرده به سوى تو به تاخت
( ( 3162 ) ) و آن چنان كه ساحران فرعون را
رو سيه كردند از صبر ووفا
( ( 3163 ) ) دست و پا دادند در جرم قود
آن به صد ساله عبادت كى شود
( ( 3164 ) ) تو كه پنجه سال خدمت كرده اى
كى چنين صدقى به دست آورده اى
آيه
« أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ الله 57 : 16 . . . » ( 1 ) ( آيا وقت آن نرسيده است كه كسانى كه ايمان آوردهاند قلبشان با ياد خدا به خشوع بيافتد )
روايت
« قد جف القلم بما هو كائن » ( 2 ) ( قلم قضا وقدر آن چه را به تحقق خواهد پيوست ، نوشته وكارش تمام شده است . )
هامش
( 1 ) سوره الحديد ، آيهء 15 . .
( 2 ) سفينة البحار ، محدث قمى ، ج 2 ص 443 . .