در بيان معنى جفّ القلم وكتب ان لا يستوى الطاعة والمعصية ، لا يستوى الامانة والسرقة جفّ القلم ان لا يستوى الشكر والكفران ، جفّ القلم ان الله لا يضيع اجر المحسنين
( ( 3131 ) ) همچنين تأويل قد جف القلم
بهر تحريض است بر شغل اهمّ
( ( 3132 ) ) پس قلم بنوشت كه هر كار را
لايق آن هست تأثير وجزا
( ( 3133 ) ) كژ روى جف القلم كژ آيدت
راستى آرى سعادت زايدت
( ( 3135 ) ) چون بدزدد دست شد جف القلم
خورد باده مست شد جف القلم
( ( 3136 ) ) تو روا دارى روا باشد كه حق
هم چو معزول آيد از حكم سبق
( ( 3137 ) ) كه ز دست من برون رفتست كار
پيش من چندين ميا چندين هزار
( ( 3138 ) ) بلكه آن معنى بود جف القلم
نيست يكسان نزد او عدل و ستم
( ( 3139 ) ) فرق بنهادم ميان خير وشر
فرق بنهادم بد را از بتر
( ( 3141 ) ) ذرّهاى گر در تو افزونى دهد
ذره چون كوهى قدم بيرون نهد
( ( 3142 ) ) پادشاهى كه به پيش تخت او
فرق نبود از امين وظلم جو
( ( 3143 ) ) آن كه مىلرزد ز بيم رد او
و آن كه طعنه مىزند بر جد او
( ( 3144 ) ) فرق نكند هر دو يك باشد برش
شاه نبود خاك تيره بر سرش
( ( 3145 ) ) ذرّهاى گر جهد تو افزون شود
در ترازوى خدا موزون شود
( ( 3146 ) ) پيش اين شاهان هميشه جان كنى
بىخبر ايشان ز غدر وروشنى
( ( 3147 ) ) گفت غمازى كه بد گويد تو را
ضايع آرد خدمتت را سالها
( ( 3148 ) ) پيش شاهى كاو سميع است وبصير
گفت غمازان نباشد جاى گير
( ( 3149 ) ) جمله غمازان از او آيس شوند
سوى ما آيند وافزايند بند
( ( 3150 ) ) بد همىگويند شه را پيش ما
كه برو جف القلم كم كن وفا