حكايت مريدى كه شيخ از حرص وضمير او آگاه شد واو را نصيحت كرد بر زبان و در ضمن نصيحت قوت توكل بخشيدش به امر حق
( ( 2841 ) ) شيخ مىشد با مريدى بىدرنگ
سوى شهرى نان در آن جا بود تنگ
( ( 2842 ) ) ترس جوع وقحط در جان مريد
هر دمى مىگشت از غفلت مزيد
( ( 2843 ) ) شيخ واقف بود وآگاه ضمير
گفت او را چند باشى در زحير
( ( 2844 ) ) از براى غصهء نان سوختى
ديدهء صبر وتوكل دوختى
( ( 2845 ) ) تو نهاى زان نازنينان عزيز
كه تو را دارند بىجوز ومويز
( ( 2846 ) ) جوع رزق جان خاصان خداست
كى زبون همچو تو گيج گداست ؟
( ( 2847 ) ) باش فارغ تو از آنها نيستى
كاندر اين مطبخ تو بىنان نيستى
( ( 2848 ) ) كاسه بر كاسه است وخوان بر خوان مدام
از براى اين شكم خواران عام
( ( 2849 ) ) چون بميرى مىدود نان پيش پيش
كاى ز بيم بىنوايى كشته خويش
( ( 2850 ) ) تو برفتى ماند نان برخيز گير
اى بكشته خويش را اندر زحير
بر سر هر لقمه به نوشته عيان
كز فلان بن فلان بن فلان
( ( 2851 ) ) هين توكل كن ملرزان پا و دست
رزق تو بر تو ز تو عاشقتر است
( ( 2852 ) ) عاشق است ومىزند او مول مول
كاو ز بىصبريت داند اى فضول
( ( 2853 ) ) گر تو را صبرى بُدى رزق آمدى
خويش را چون عاشقان بر تو زدى
( ( 2854 ) ) اين تب ولرزه ز خوف جوع چيست
در توكل سير مىتانيد زيست
تفسير ابيات
شيخ با يكى از مريدانش به سوى شهر رهسپار شده بود كه نان در آنجا بسيار كم بود . بيم جوع وقحط در جان مريد هر لحظه رو به فزونى داشت . شيخ كه از درون او آگاه بود ، از او پرسيد چه دردى است كه سراسر وجودت را فرا گرفته است ؟ آيا غصهء نان است كه ترا به آتش كشيده است ؟ چرا ديدهء صبر وتوكل را بستهاى ؟