تفسير ابيات
شيخ اين سخن روح پرور را گفت واشك بر رخسارش سرازير گشت وهاى هاى مىگريست . صفاى روحانى شيخ به دل امير وارد گشت واو را سخت تحت تأثير قرار داد . آرى ، اين عشق است و » عشق هر دم طرفه ديگى پزد « در جهانى كه صدق عاشق جمادات را متأثر مىسازد ، چه جاى شگفت است كه دل دانايان را بشوراند . صدق روحانى موسى عليه السلام عصا وكوه ودريا را دگرگون كرد وصدق احمد صلى الله عليه وآله ماه را شكافت ، بلكه خورشيد درخشان را در مسير عادى خود تحت تأثير قرار داد ( 1 ) هر دو ( شيخ وامير ) به گريه در افتادند ، وساعتى گريستند . امير به شيخ گفت : كهاى امير ارجمند ، برخيز و هر قدر كه مىخواهى از خزانهء من بردار ، با اين كه شايستگى تو از صد خزانه بيشتر است - اين قصر با شكوه از آن تست هر چه مىخواهى بردار ، دو عالم در مقابل عظمت تو بسى ناچيز است . شيخ در پاسخ امير مىگويد : به من دستورى داده نشده است كه با اختيار خودم هر چه بخواهم برگزينم . من كارى از پيش خود نمىتوانم فضولانه صورت بدهم و در چيزى دخالت بورزم كه از من شايسته نيست . اين مطلب را بهانه نموده و به گفت گو خاتمه داد ، مانع اخذ عطا از امير ، عدم خلوص وصدق وصفاى امير بود ، اگر هم امير صدقى وصفايى داشت وانگيزهء مغرضانه در وى نبود ، با اين حال شيخ كسى نبود كه با هر نمايش صدقى از ميدان برود و وضع روحى خود را دگرگون بسازد . لذا در پاسخ امير