حكايت آن شخص كه از ترس خويش را به خانهاى افكند روى زرد چون زعفران ، لبها كبود چون نيل ، دست لرزان چون برگ درخت ، خداوند خانه پرسيد كه خير است چه واقعه است ؟ بيرون خر مىگيرند . به سخره گفت مبارك خر مىگيرند تو خر نيستى چه مىترسى ؟ گفت سخت به جد مىگيرند تمييز برخاسته است امروز ترسم كه مرا خر گيرند
( ( 2538 ) ) آن يكى در خانهاى ناگه گريخت
زرد روى و لب كبود و رنگ ريخت
( ( 2539 ) ) صاحب خانه بگفتش خير هست
كه همىلرزد تو را چون پير دست ؟
( ( 2540 ) ) واقعه چون است چون بگريختى ؟
رنگ ورخساره بگو چون ريختى ؟
( ( 2541 ) ) گفت بهر سخرهء شاه حرون
خر همىگيرند مردم از برون
( ( 2542 ) ) گفت مىگيرند خر اى جان عم
چون نهاى خر رو تو را زين چيست غم
( ( 2543 ) ) گفت بس جدّند و گرم اندر گرفت
گر خرم گيرند هم نبود شگفت
( ( 2544 ) ) بهر خر گيرى برآوردند دست
جد جد تمييز هم برخاستست
( ( 2545 ) ) چون كه بىتمييزيانمان سرورند
صاحب خر را به جاى خر برند
( ( 2546 ) ) نيست شاه شهر ما بىهوده گير
هست تمييزش سميع است وبصير
( ( 2547 ) ) آدمى باش وز خر گيران مترس
خر نهاى اى عيسى دوران مترس
( ( 2548 ) ) چرخ چارم هم ز نور تو پر است
حاش لله كه مقامت آخور است
( ( 2549 ) ) تو ز چرخ واختران هم برترى
گرچه بهر مصلحت در آخورى
( ( 2550 ) ) مير آخور گر چه در آخور بود
هر كه او را خر بگويد خر بود
( ( 2551 ) ) چه در افتاديم در دنبال خر
از گلستان كوى و از گلهاى تر
( ( 2552 ) ) از انار و از ترنج وشاخ سيب
وز شراب وشاهدان بىحسيب
( ( 2555 ) ) يا از آن بازان كه كبكان پرورند
هم نگون اشكم هم آسان مىچرند
( ( 2553 ) ) يا از آن دريا كه موجش گوهر است
گوهرش گوينده وبينشور است