در تقرير معنى توكل ، حكايت آن زاهد كه توكل را امتحان مىكرد و از اسباب منقطع شد و از شهر بيرون آمد از شوارع دور و در بن كوهى مهجور سر بر سر سنگى نهاد وگفت توكل كردم بر سبب سازى ورزاقى تو و از اسباب منقطع شدم ببينم سبب توكل را
( ( 2401 ) ) آن يكى زاهد شنيد از مصطفى
كه يقين آيد به جان رزق از خدا
( ( 2402 ) ) گر تو خواهى ور نخواهى رزق تو
پيش تو آيد دوان از عشق تو
( ( 2403 ) ) از براى امتحان اين مرد رفت
در بيابان نزد كوهى خفت تفت
( ( 2404 ) ) كه ببينم رزق چون آيد به من
تا قوى گردد مرا در رزق ظن
( ( 2405 ) ) كاروانى راه گم كرد وكشيد
سوى كوه آن ممتحن را خفته ديد
( ( 2406 ) ) گفت اين مرد آن طرف چون است عور
در بيابان از ره و از شهر دور
( ( 2407 ) ) اى عجب مرده است يا زنده است او
مىنترسد هيچ از گرگ وعدو
( ( 2408 ) ) آمدند و دست بر وى مىزدند
قاصدا چيزى نگفت آن ارجمند
( ( 2409 ) ) هم نجنبيد ونجنبانيد سر
وا نكرد از امتحان هيچ او بصر
( ( 2410 ) ) پس بگفتند اين ضعيف بىمراد
از مجاعت سكته اندر وى فتاد
( ( 2411 ) ) نان بياوردند و در ديگى طعام
تا بريزندش به حلقوم و به كام
( ( 2412 ) ) پس به قاصد مرد دندان سخت كرد
تا بداند صدق آن ميعاد مرد
( ( 2413 ) ) رحمشان آمد كه او بس بىنواست
وز مجاعت هالك مرگ وفناست
( ( 2414 ) ) كارد آوردند وقوم اشتافتند
بسته دندانهاش را بشكافتند
( ( 2415 ) ) ريختند اندر دهانش شوربا
مىفشردند اندر آن نان پاره ها
( ( 2416 ) ) گفت اى دل گرچه خود تن مىزنى
راز مىدانىّ ونازى مىكنى
( ( 2417 ) ) گفت دل دانم ، به قاصد مىكنم
رازق است الله بر جان وتنم
( ( 2418 ) ) امتحان زين بيشتر خود چون بود
رزق سوى صابران خود مىرود
تا بدانى وز توكَّل نگذرى
حرص آوردن چه باشد ؟ از خرى