يافته شدن گوهر وحلالى خواستن حاجيان وكنيزان شاه زاده از نصوح
( ( 2288 ) ) بانگ آمد ناگهان كه رفت بيم
شد پديد آن گم شده درّ يتيم
( ( 2287 ) ) بعد آن خوفى هلاك جان بده
مژده ها آمد كه اينك گم شده
( ( 2289 ) ) يافت شد واندر فرج درتافتيم
مژدگانى ده كه گوهر يافتيم
( ( 2290 ) ) از غريو ونعره ودستك زدن
پر شده حمام قد زال الحزن
( ( 2291 ) ) آن نصوح رفته باز آمد به خويش
ديد چشمش تابش صد روزه پيش
( ( 2292 ) ) مىحلالى خواست از وى هر كسى
بوسه مىدادند بر دستش بسى
( ( 2293 ) ) بد گمان برديم ما را كن حلال
لحم تو خورديم اندر قيل وقال
( ( 2294 ) ) زان كه ظن جمله بر وى بيش بود
زان كه در قربت ز جمله پيش بود
( ( 2295 ) ) خاص دلاكش بد ومحرم نصوح
بلكه هم چون دو تنى يك گشته روح
( ( 2296 ) ) گوهرى برده است او بر دست وبس
زو ملازمتر به خاتون نيست كس
( ( 2297 ) ) اول او را خواست جستن در نبرد
بهر حرمت داشتن تأخير كرد
( ( 2298 ) ) تا بود كان را بيندازد بجا
اندرين مهلت رهاند خويش را
( ( 2299 ) ) پس حلالىها از او مىخواستند
وز براى عذر برمىخاستند
( ( 2300 ) ) گفت بُد فضل خداى دادگر
ور نه زانچم گفته شد هستم بتر
( ( 2301 ) ) چه حلالى خواست مىبايد ز من
كه منم مجرمتر اهل زمن
( ( 2302 ) ) آن چه گفتندم ز بد از صد يكيست
بر من اين كشف است ار كس را شكيست
( ( 2303 ) ) كس چه مىداند ز من جز اندكى
از هزاران جرم و بد فعلى يكى
( ( 2304 ) ) من همىدانم و آن ستّار من
جرمها وزشتى كردار من
( ( 2305 ) ) اول ابليسى مرا استاد بود
بعد از آن ابليس پيشم باد بود
( ( 2306 ) ) حق بديد آن جمله را ناديده كرد
تا نگردم در فضيحت روى زرد
( ( 2307 ) ) باز رحمت پوستين دوزيم كرد
توبهء شيرين چو جان روزيم كرد
( ( 2308 ) ) هر چه كردم جمله ناكرده گرفت
طاعت ناورده آورده گرفت