باز التماس كردن ذو القرنين از كوه قاف تا بيان صنعى از صنايع حق تعالى كند
چون كه كوه قاف درّ نطق سفت
چونش ناطق يافت ذو القرنين گفت
( ( 3731 ) ) كاى سخن گوى خبير راز دان
از صفات حق بكن با من بيان
( ( 3732 ) ) گفت رو كان وصف از آن هايلتر است
كه بيان بر وى تواند برد دست
( ( 3733 ) ) يا قلم را زهره باشد كه پسر
بر نويسد بر صحايف زان خبر
( ( 3734 ) ) گفت كمتر داستانى باز گو
از صنايعهاش اى حبر نكو
( ( 3735 ) ) گفت اينك دشت سيصد ساله راه
كوه هاى برف پر كردست شاه
( ( 3736 ) ) كوه بر كُه بىشمار وبىعدد
مىرساند در هر زمان برفش مدد
( ( 3737 ) ) كوه برفى مىزند بر ديگرى
مىرساند برف سردى تا ثرى
( ( 3738 ) ) كوه برفى مىزند بر كوه برف
دم بدم زانبار بىحد وشگرف
( ( 3739 ) ) گر نبودى اين چنين وادى شها
تفّ دوزخ محو كردى مر مرا
( ( 3740 ) ) غافلان را كوه هاى برف دان
تا نسوزد پرده هاى عاقلان
( ( 3741 ) ) گر نبودى عكس جهل برف باف
سوختى از نار شوق آن كوه قاف
( ( 3742 ) ) آتش از قهر خدا خود ذرهاى است
بهر تهديد لئيمان درّهاى است
( ( 3743 ) ) با چنين قهرى كه بر وى فايق است
برد لطفش بين كه بر تو سابق است
( ( 3744 ) ) سبق بىچون وچگونه ومعنوى
سابق ومسبوق ديدى بىدُوى ؟
( ( 3745 ) ) گر نديدى اين بود از فهم پست
كه عقول خلق از آن كان يك جو است
( ( 3746 ) ) عيب بر خود نِه نه بر آيات دين
كى رسد بر چرخ دين مرغ گلين
( ( 3747 ) ) مرغ را جولانگه عالى هواست
زان كه نشو او ز شهوت وز هواست
( ( 3748 ) ) پس تو حيران باش بىلا وبلى
تا ز رحمت پيشت آيد محملى
( ( 3749 ) ) چون ز فهم اين عجايب كودنى
گر بلى گويى تكلَّف مىكنى
( ( 3750 ) ) ور بگويى نى زند نى گردنت
قهر بر بندد بدان نى روزنت