فرمودن شاه اياز را كه اختيار كن از عفو ومكافات ولطف هر چه كنى اين جا صواب است و در هر يكى مصلحتهاست كه در عدل هزار لطف درج است « ولكم فى القصاص حيوة » آن كس كه كراهت قصاص را در اين يك حيات قاتل نظر مىكند و در صد هزار حيات كه معصوم ومحقون خواهند شدن در حصن بيم سياست نمىنگرد
( ( 2109 ) ) كن ميان مجرمان حكم اى اياز
اى اياز پاك با صد احتزاز
( ( 2110 ) ) گر دو صد بارت بجوشم در عمل
در كف جوشت نيابم يك دغل
( ( 2111 ) ) ز امتحان شرمنده خلق بىشمار
امتحانها كرده ايشان شرمسار
( ( 2112 ) ) بحر بىقعر است تنها علم نيست
كوه وصد كوه است تنها حلم نيست
( ( 2113 ) ) گفت مىدانم عطاى توست اين
ور نه من آن چارقم و آن پوستين
( ( 2114 ) ) بهر اين پيغمبر آن را شرح ساخت
كان كه خود بشناخت يزدان را شناخت
( ( 2115 ) ) چارقت نطفه است وخونت پوستين
باقى اى خواجه عطاى اوست اين
( ( 2116 ) ) بهر آن داده است تا جويى دگر
تو مگو كه نيستش جز اين قدر
( ( 2117 ) ) زان نمايد چند سيب آن باغبان
تا بدانى نخل ودخل بوستان
( ( 2118 ) ) كفّ گندم زان دهد خر كار را
تا بداند گندم انبار را
( ( 2119 ) ) نكتهاى زان شرح گويد اوستاد
تا شناسى علم او را مستزاد
( ( 2120 ) ) ور تو گويى خود همينش بود وبس
دورت اندازد چنان كز ريش خس
( ( 2121 ) ) اى اياز اكنون بيا و داد ده
داد نادر در جهان بنياد نه
( ( 2122 ) ) مجرمانت مستحقِ كشتناند
وز طمع بر عفو وحلمت مىتنند
( ( 2123 ) ) تا كه رحمت غالب آيد يا غضب
آب كوثر غالب آيد يا لهب
( ( 2124 ) ) از پى مردم ربايى هر دو هست
شاخ حلم وخشم از روز الست
( ( 2125 ) ) بهر اين لفظ الست مستبين
نفى واثبات است در لفظى قرين
( ( 2126 ) ) زان كه استفهام اثباتى است اين
ليك در وى لفظ ليس شد دفين
( ( 2127 ) ) ترك كن تا ماند اين تقرير خام
كاسهء خاصان منه در پيش عام