فرستادن اسرافيل را عليه السلام به خاك كه حفنهاى برگير از خاك بهر تركيب جسم آدم عليه السلام
( ( 1620 ) ) گفت اسرافيل را يزدان ما
كه برو از خاك پر كن كف بيا
( ( 1621 ) ) آمد اسرافيل هم سوى زمين
باز آغازيد خاكستان حنين
( ( 1622 ) ) كاى فرشتهء صور واى بحر حيات
كه ز دمهاى تو جان يابد موات
( ( 1623 ) ) دردمى در صور يك بانگ عظيم
پر شود محشر خلايق از رميم
( ( 1624 ) ) دردمى در صور وگويى الصلا
برجهيد اى كشتگان كربلا
( ( 1625 ) ) اى هلاكت ديدگان از تيغ مرگ
برزنيد از خاك سر چون شاخ و برگ
( ( 1626 ) ) رحمت تو و آن دمِ گيراى تو
پر شود اين عالم از احياى تو
( ( 1627 ) ) تو فرشتهء رحمتى رحمت نما
حامل عرشى وقبلهء دادها
( ( 1628 ) ) عرش معدنگاه داد ومعدلت
چاره جو در زير او پر مغفرت
( ( 1629 ) ) جوى شير وجوى شهد جاودان
جوى خمر ودجلهء آب روان
( ( 1630 ) ) پس ز عرش اندر بهشتستان رود
در جهان هم چيزكى ظاهر شود
( ( 1631 ) ) گر چه آلودست اين جا آن چهار
از چه از زهر فناى ناگوار
( ( 1632 ) ) جرعهاى بر خاك تيره ريختند
زان جهان وفتنهاى انگيختند
( ( 1633 ) ) تا بجويند اصل آن را اين خسان
خود برين قانع شدند آن ناكسان
( ( 1634 ) ) شير داده پرورش اطفال را
چشمه كرده سينهء هر زال را
( ( 1635 ) ) خمر دفع غصه وانديشه را
چشمه كرده از عنب در اجترا
( ( 1636 ) ) انگبين دارو تن رنجور را
چشمه كرده باطن زنبور را
( ( 1637 ) ) آب دادى عام اصل وفرع را
از براى طهر وبهر كرع را
( ( 1638 ) ) تا از اينها پى برى سوى اصول
تو بدين قانع شدى اى بو الفضول
( ( 1639 ) ) بشنو اكنون ماجراى خاك را
كه چه مىگويد فسون محراك را
( ( 1640 ) ) پيش اسرافيل گشته او عبوس
مىكند صد گونه شكل وچاپلوس