حكايت آن عاشق كه با معشوق خدمتها ووفاهاى خود را مىشمرد وشبهاى دراز تتجافى جنوبهم عن المضاجع را وبىنوايى وجگر تشنگى روزهاى دراز را شرح مىداد ومىگفت كه من جز اين خدمت ندانم اگر خدمت ديگر هست مرا ارشاد كن كه هر چه فرمايى منقادم اگر در آتش رفتن است چون خليل عليه السلام و اگر در دهان نهنگ دريا فتادن است چون يونس عليه السلام و اگر هفتاد بار كشته شدن است چون جرجيس عليه السلام و اگر از گريه نابينا شدن است چون يعقوب عليه السلام ووفا وجان بازى انبيا عليه السلام را شمار نيست و جواب گفتن معشوق او را
( ( 1242 ) ) آن يكى عاشق به پيش يار خود
مىشمرد از خدمت و از كار خود
( ( 1243 ) ) كز براى تو چنين كردم چنان
تيرها خوردم در اين رزم وسنان
( ( 1244 ) ) مال رفت وزور رفت ونام رفت
بر من از عشقت بسى ناكام رفت
( ( 1245 ) ) هيچ صبحم خفته يا خندان نيافت
هيچ شامم با سر وسامان نيافت
( ( 1246 ) ) آن چه او نوشيده بود از تلخ ودرد
در حضور او يكايك مىشمرد
( ( 1247 ) ) نز براى منتى بل نى نمود
بر درستى محبت صد شهود
( ( 1248 ) ) عاقلان را يك اشارت بس بود
عاشقان را تشنگى زان كى رود
( ( 1249 ) ) مىكند تكرار گفتن بىملال
كى ز اشارت بس كند حوت از زلال
( ( 1250 ) ) صد سخن مىگفت زان درد كهن
در شكايت كه نگفتم يك سخن
( ( 1251 ) ) آتشى بودش نمىدانست چيست
ليك چون شمع از تف آن مىگريست
بعد گريه گفت اينها رفت ليك
اين زمان ارشاد كن تو يار نيك
هر چه فرمايى به جان استاده ام
بر خط تو پا و سر بنهاده ام
گر در آتش رفت بايد چون خليل
ور چو يحيى مىكنى خونم سبيل
ور ز گريه چون شعيب اعمى شوم
ور چو يونس در فم ماهى روم
ور چو يوسف چاه زندانم كنى
ور ز فقرم عيسى مريم كنى