سؤال كردن شاه از مدعى پيغمبرى كه چه وحى به تو آمده
( ( 1226 ) ) شاه پرسيدش كه بارى وحى چيست ؟
يا چه حاصل دارد آن كس كاو نبى است ؟
يا چه بخشد مر كسى را در سخن
غير اين نصح زبان كن يا مكن ؟
چيست نفع از خدمتش در صحبتش
وان كه تابع گشت چه بود رتبتش
( ( 1227 ) ) گفت آن خود چيست كاو حاصل نشد
يا چه دولت ماند كاو و اصل نشد
( ( 1228 ) ) گيرم اين وحى نبى گنجور نيست
هم كه از وحى دل زنبور نيست
( ( 1229 ) ) چون كه أوحى الرب إلى النحل آمدست
خانهء وحيش پر از حلوا شدست
( ( 1230 ) ) او به نور وحى حق عز وجل
كرد عالم را پر از شمع و عسل
( ( 1231 ) ) اين كه كرّمناست بالا مىرود
وحيش از زنبور كى كمتر بود
( ( 1232 ) ) نى تو أعطيناك كوثر خوانده اى
پس چرا خشكى و تشنه مانده اى
( ( 1233 ) ) يا مگر فرعونى وكوثر چو نيل
بر تو خون گشتست وناخوش اى عليل
( ( 1234 ) ) توبه كن بيزار شو از هر عدو
كاو ندارد آب كوثر در كدو
( ( 1235 ) ) هر كه را ديدى ز كوثر سرخ رو
او محمد خوست با او گير خو
( ( 1236 ) ) تا أحب للَّه آيى در حسيب
كز درخت احمدى با اوست سيب
( ( 1237 ) ) هر كه را ديدى ز كوثر خشك لب
دشمنش مىدار هم چون مرگ وتب
زان كه او بو جهل شد يا بو لهب
دور شو رو تا نيفتى در كرب
( ( 1238 ) ) گر چه باباى تو هست ومام تو
در حقيقت هست خون آشام تو
( ( 1239 ) ) از خليل حق بياموز اين سير
كه شد او بيزار اول از پدر
( ( 1240 ) ) تا كه أبغض لله آيى پيش حق
تا نگيرد بر تو رشك عشق دق
( ( 1241 ) ) تا نخوانى لا وإلا الله را
در نيايى منهج اين راه را