عرضه كردن مصطفى صلى الله عليه وآله شهادت را بر آن مهمان خويش
( ( 261 ) ) اين سخن پايان ندارد ، مصطفى
عرضه كرد ايمان وپذرفت آن فتى
( ( 262 ) ) آن شهادت را كه فرخ بوده است
بندهاى بسته را بگشوده است
( ( 263 ) ) گشت مؤمن گفت او را مصطفى
كامشب ديگر تو شو مهمان ما
( ( 264 ) ) گفت والله تا ابد ضيف توام
هر كجا باشم به هر جا كه روم
( ( 265 ) ) زنده كرده ومعتق ودربان تو
اين جهان و آن جهان بر خوان تو
( ( 266 ) ) بر كه بگزيند جز اين بگزيده خوان
عاقبت درّد گلويش استخوان
( ( 267 ) ) هر كه سوى خوان غير تو رود
ديو با او دان كه همكاسه شود
( ( 268 ) ) هر كه از همسايگى تو رود
ديو بىشك دان كه همسايه اش شود
( ( 269 ) ) ور رود بىتو سفر او دور دست
ديو بد همراه وهمسفرهء وى است
( ( 270 ) ) ور نشيند بىتو بر اسب شريف
حاسد ماه است وديو او را رديف
( ( 271 ) ) ور بچه گيرد از او شهناز او
ديو در نسلش بود انباز او
( ( 272 ) ) در نبى شاركهم گفته است حق
هم در اموال و در اولاد از سبق
( ( 273 ) ) گفت پيغمبر ز غيب اين را جلى
در مقالات نوادر با على
( ( 274 ) ) يا رسول الله رسالت را تمام
تو نمودى هم چو شمس بىغمام
( ( 275 ) ) آنچه تو كردى دو صد مادر نكرد
معجزهء عيسى بدان عازر نكرد
( ( 276 ) ) از تو جانم از اجل نك جان ببرد
عازر ار شد زنده هم در دم بمرد
( ( 277 ) ) گشت مهمان رسول آن شب عرب
شير يك بز نيمه خورد وبست لب
( ( 278 ) ) كرد الحاحش بخور شير ورقاق
گفت گشتم سير واللَّه بىنفاق
( ( 279 ) ) اين تكلف نيست بىناموس وفن
سيرتر گشتم از آنكه دوش من
( ( 280 ) ) در عجب ماندند جملهء اهل بيت
پر شد اين قنديل زان يك قطره زيت
( ( 281 ) ) آن چه قوت مرغ با بيلى بود
سيرى معدهء چنين پيلى بود