مشورت كردن فرعون با آسيه در ايمان آوردن به موسى عليه السلام
( ( 2597 ) ) باز گفت او اين سخن با آسيه
گفت جان افشان بر اين اى دل سيه
( ( 2598 ) ) بس عنايتهاست متن اين مقال
زود درياب اى شه نيكو خصال
( ( 2599 ) ) وقت كشت آمد زهى پر سود كشت
اين بگفت و گريه كرد و گرم گشت
( ( 2600 ) ) بر جهيد از جا و گفتا بخ لك
آفتابى تاج گشتت اى كلك
( ( 2601 ) ) عيب كل را خود بپوشاند كلاه
خاصه چون باشد كله خورشيد و ماه
( ( 2602 ) ) هم در آن مجلس كه بشنيدى تو اين
چون نگفتى آرى و صد آفرين
( ( 2603 ) ) اين سخن در گوش خورشيد ار شدى
سر نگون بر بوى اين زير آمدى
( ( 2604 ) ) هيچ مىدانى چه وعد است و چه داد
مىكند ابليس را حق افتقاد
( ( 2605 ) ) چون بدين لطف آن كريمت باز خواند
اى عجب چون زهره ات بر جاى ماند
( ( 2606 ) ) زهره ات ندريد تا ز ان زهره ات
مىرسيدى در دو عالم بهره ات
( ( 2607 ) ) زهرهء كز بهر حق او بر درد
چون شهيدان از دو عالم بر خورد
( ( 2608 ) ) غافلى هم حكمت است و نعمت است
تا نپرّد زود سرمايه ز دست
( ( 2609 ) ) غافلى هم حكمت است و اين عمى
تا بمانده ليك تا اين حد چرا ؟
( ( 2610 ) ) ليك نى چندان كه ناسورى شود
زهر جان و عقل رنجورى شود
( ( 2611 ) ) خود كه يابد اين چنين بازار را
كه به يك گل نى خرى گلزار را ؟
( ( 2612 ) ) دانهاى را صد درختستان عوض
حبهء را آمدت صد كان عوض
( ( 2613 ) ) كان للَّه دادن آن حبه است
تا كه كان الله له آيد به دست
( ( 2614 ) ) ز ان كه اين هوى ضعيف بىقرار
هست شد ز ان هوى ربّ پايدار
( ( 2615 ) ) هوى فانى چون كه خود با او سپرد
گشت باقى دائم و هرگز نمرد
( ( 2616 ) ) هم چو قطره خائف از باد و ز خاك
كه فنا گردد بدين هر دو هلاك
( ( 2617 ) ) چون به اصل خود كه دريا بود جست
از تف خورشيد و باد و خاك رست