تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
( ( 4725 ) ) كاشكى هستى زبانى داشتى تا ز هستان پرده ها برداشتى ( ( 4726 ) ) هر چه گويى اى دم هستى از آن پردهء ديگر بر او بستى بدان ( ( 4727 ) ) آفت ادراك آن حال است و قال خون به خون شستن محال است و محال

اى انسان ، اى دمى از هستى ، چگونه مىتوانى هستى را بشناسى ، با اين كه خود جزئى يا نسيمى از خود هستى مىباشى ؟

هر موجودى و پديده‌اى كه قدم به عرصه ى هستى مىگذارد ، جزئى و دامنه‌اى از خود هستى است ، گذشت قطعات زمان و انقسام فضا به اجسامى كه در آن قرار گرفته است ، نمىتواند هستى را قطعه قطعه كرده براى هر يك ماهيت و خواص جداگانه‌اى بسازد ، هستى ، هستى است ، چنان كه هستى در آن لحظه كه هستى است ، نمىتواند نيستى شود ، همچنان نمىتواند از قوانين كلى هستى و تعريف آن سرباز زند . كهكشان موجود است ، شاخ طرف راست پيشانى مورچه هم كه زير پاى آدمى خورده شده است موجود است و چنان كه شاخ مورچهء مزبور نمىتواند كهكشان را بشناسد و تعريفش كند ، بالعكس كهكشان با آن عظمت راهى به شناسايى شاخ مورچهء مزبور ندارد و به قول عطار :
كارگاهى بس عجايب ديده ام جمله را از خويش غايب ديده ام سوى كنه خويش كس را راه نيست ذره‌اى از ذره‌اى آگاه نيست
هر گونه حال و قال و راى و نظريه و انديشه و خيال و تجسيم و استدلال و نقض و ابرام از وجود بشر در بارهء كارگاه هستى بروز كند ( بدان جهت كه همهء آنها پديده‌اى و به قول جلال الدين دمهايى از خود هستى مىباشد ) امكان ندارد كه به خود هستى مشرف شده و آن را درك كند .