حكم كردن داود بر صاحب گاو كه جملهء مال خود را به وى ده
( ( 2425 ) ) بعد از آن داود گفتش اى عنود
جمله مال خويش او را بخش زود
( ( 2426 ) ) ور نه كارت سخت گردد گفتمت
تا نگردد ظاهر از وى استمت
( ( 2427 ) ) خاك بر سر كرد و جامه بر دريد
كه به هر دم مىكنى ظلمى مزيد
( ( 2428 ) ) يك دمى ديگر بر اين تشنيع راند
باز داودش به پيش خويش خواند
( ( 2429 ) ) گفت چون بختت نبود اى ناصبور
ظلمت آمد اندك اندك در ظهور
( ( 2430 ) ) ديدهاى آن گاه صدر و پيشگاه
اى دريغ از چون تو خر خاشاك راه
زين سخن داود شد زو خشمناك
گفت تا خود را نگردانى هلاك
( ( 2431 ) ) رو كه فرزندان تو با جفت تو
بندگان او شدند افزون مگو
( ( 2432 ) ) سنگ بر سينه همىزد با دو دست
مىدويد از جهل خود بالا و پست
( ( 2433 ) ) خلق هم اندر ملامت آمدند
كز ضمير كار او غافل بدند
( ( 2434 ) ) ظالم از مظلوم كى داند كسى
كاو بود سخرهء هوا هم چون خسى
( ( 2435 ) ) ظالم از مظلوم آن كس پى برد
كه سر نفس ظلوم خود برد
( ( 2436 ) ) ور نه آن ظالم كه نفس است اندرون
خصم هر مظلوم باشد از جنون
( ( 2437 ) ) سگ هماره حمله بر مسكين زند
تا تواند زخم بر مسكين زند
( ( 2438 ) ) شرم شيران راست نى سگ را بدان
كه نگيرد صيد از همسايگان
( ( 2439 ) ) از كمين سگسان سوى داود جست
عامهء مظلوم كش ظالم پرست
( ( 2440 ) ) روى بر داود كردند آن فريق
كاى نبى مجتبى بر ما شفيق
( ( 2441 ) ) اين نشايد از تو كاين ظلم است فاش
قهر كردى بىگناهى را بلاش