و جنسى نيست ، زيرا در سرتاسر مثنوى بارها با اين مضمون روبرو شدهايم كه -
هر چه جز عشق خداى احسن است
گر شكر خواريست آن جان كندن است
و نيز :
عشقهايى كز پى رنگى بود
عشق نبود عاقبت ننگى بود
و در همين ابيات كه مورد تحليل قرار دادهايم مىگويد :
هر يكى جان را ستاند ده بها
از نبى خوان عشرة امثالها
و اگر مقصود محبت و عشق الهى بوده باشد ، چنان كه در مباحث ديگر گفته شده است ، مسئلهء مرگهاى پى در پى كاملًا منتفى مىشود ، زيرا در آن عشق ، عظمت روح موقع از دست رفتن آنها احساس مرگ نمايد .
ممكن است گفته است كه مقصود از مرگها و زندگىها دو پديدهء مثبت و منفى عشقهاى طبيعى و دروغين نيست ، بلكه خلع و لبس ( كندن و پوشيدن جديد ) موجوديت است كه نصيب روح در حال تكاپوى راستين مىگردد .
اين مطلب كاملًا صحيح است و جاى ترديد نيست و اين همان شدنهاى تصاعدى است كه با ارتقاء روح به مرحلهء والاتر ، حيات تازهاى بروز مىكند و حيات قبلى از بين مىرود ، يا در آن محو مىگردد .
( ( 3853 ) ) ذكر هر چيزى دهد خاصيتى
ز انكه دارد هر صفت ماهيتى
براى صفتى ماهيتى وجود دارد ، چه معنا معنا مىدهد ؟
يك مفهوم عمومى از بيت تحليل به دست مىآيد و آن عبارت است از اين كه هر موجودى به هر نحو و كميّت و كيفيتى كه باشد ، خاصيتى مناسب خود دارد .