گفتن روح القدس مريم را كه من رسول حقم به تو ، آشفته و پنهان از من مشو كه فرمان اين است
( ( 3767 ) ) چون كه مريم مضطرب شد يك زمان
هم چنان كه بر زمين بر ماهيان
( ( 3768 ) ) بانگ بر وى زد نمودار كرم
كه امين حضرتم از من مرم
( ( 3769 ) ) از سرافرازان عزّت سر مكش
از چنين خوش محرمان خود در مكش
( ( 3770 ) ) اين همىگفت و ذبالهء نور پاك
از لبش مىشد پياپى بر سماك
( ( 3771 ) ) از وجودم مىگريزى در عدم
در عدم من شاهم و صاحب علم
( ( 3772 ) ) خود بنه و بنگاه من در نيستى است
يك سوارهء نقش من پيشش ستى است
( ( 3773 ) ) مريما بنگر كه نقش مشكلم
هم هلالم هم خيال اندر دلم
( ( 3774 ) ) چون خيالى در دلت آمد نشست
هر كجا كه مىگريزى با تو هست
( ( 3775 ) ) جز خيال عارضى و باطلى
كه بود چون صبح كاذب آفلى
( ( 3776 ) ) من چو صبح صادقم از نور ربّ
كه نگردد گرد روزم هيچ شب
( ( 3777 ) ) هين مگو لا حول عمران زاده ام
خود ز لا حول اين طرف افتاده ام
( ( 3778 ) ) مر مرا اصل و غذا لا حول بود
نور لاحولى كه پيش از قول بود
( ( 3779 ) ) تو همىگيرى پناه از من به حق
من نگاريدهء پناهم در سبق
( ( 3780 ) ) آن پناهم من كه مخلصهات بود
تو اعوذ آرى و من خود آن اعوذ
( ( 3781 ) ) آفتى نبود بتر از ناشناخت
تو بر يار و ندانى عشق باخت
( ( 3782 ) ) يار را اغيار پندارى همى
شادئى را نام بنهادى غمى
اين چنين لطفى كه دارد يار ما
تو گريزانى ازو اى بىوفا
( ( 3783 ) ) اين چنين نخلى كه قد يار ماست
چون كه ما دزديم نخلش دار ماست
( ( 3784 ) ) اين چنين مشكين كه زلف مير ماست
چون كه بىعقليم آن زنجير ماست
( ( 3785 ) ) اين چنين لطفى چو نيلى مىرود
چون كه فرعونيم چون خون مىشود