مسالهء فنا و بقاى درويش كامل
( ( 3669 ) ) گفت قائل در جهان درويش نيست
ور بود درويش آن درويش نيست
( ( 3670 ) ) هست از روى بقاى ذات او
نيست گشته وصف او در وصف هو
( ( 3671 ) ) چون زبانهء شمع پيش آفتاب
نيست باشد هست باشد در حساب
( ( 3672 ) ) هست باشد ذات او تا تو اگر
بر نهى پنبه بسوزد ز ان شرر
( ( 3673 ) ) نيست باشد روشنى ندهد تو را
كرده باشد آفتاب او را فنا
( ( 3674 ) ) درد و صد من شهد يك وقيه ز خلّ
چون در افكندى و در وى گشت حل
( ( 3675 ) ) نيست باشد طعم خل چون مىچشى
هست آن وقيه فزون چون مىكشى
( ( 3676 ) ) پيش شيرى آهويى بىهوش شد
هستىاش در هست او رو پوش شد
( ( 3677 ) ) اين قياس ناقصان بر كار رب
جوشش عشق است نه از ترك ادب
( ( 3678 ) ) نبض عاشق بىادب بر مىجهد
خويش را در كفهء شه مىنهد
( ( 3679 ) ) بىادبتر نيست زو كس در جهان
با ادبتر نيست زو كس در نهان
( ( 3680 ) ) هم به نسبت دان وفاق اى منتخب
اين دو ضدّ با ادب با بىادب
( ( 3681 ) ) بىادب باشد چو ظاهر بنگرى
كه بود دعوى عشقش همسرى
( ( 3682 ) ) چون به باطن بنگرى دعوى كجاست
او و دعوى پيش آن سلطان فناست
( ( 3683 ) ) مات زيد زيد اگر فاعل بود
ليك فاعل نيست كو عاطل بود
( ( 3684 ) ) او ز روى لفظ نحوى فاعل است
ور نه او مفعول و موتش قاتل است
( ( 3685 ) ) فاعلى چه كاو چنان مقهور شد
فاعلىها جمله از وى دور شد